بن بست چهل و سوم
مدتها از تنها ماندن وحشت داشتم و نمیدانستم در تاریکی انزوا به او نزدیکترم .. هنگامی که دستانم را می گرفت و به راهم میبرد و من او را با نام می خواندم...
حالا دیگر نمی ترسم.. با همین نو عروسان تاج گل به سر نهاده ی نارنج خوشم و در عطر آنها و سایه مهر او نیایش میکنم کسی را که تنهایی را برای تنها نبودنم آفرید!
خدای گل ها را می ستایم که اینهمه زیبایی را برای من آفرید. و چرا به زشتی ها و سیاهی ها رو کنم؟ منی که خود زیبایم و خدا به آفرینشم به خود بالید: فتبارک الله احسن الخالقین...شادم که خدای مهربانی دارم.. آفتاب و گل و سبزه ها را می بینم و شکر می گویم خدای زیبایی ها را...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"استاد قیصر امین پور":
چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بیعادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیّت برای نماز
به آلالهها قصد قربت کنیم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"زی زی"
وقتي به بن بست ميرسي اساسي حالت گرفته ميشه... اما خوب که نگاه کنی می بینی همه جای دنیا بن بسته، ته این کوچه هم بن بسته اما اين بن بست ، بن بست مرام و عشقه..نبينم دلت بگيره...