بن بست هفتاد و نهم

داره بارون میاد.روبروم یه کوچه هست با مردمی که باهاشون غریبه ام.شهری که بهش عادت نکردم و محیطی که جز دو سه جا توش احساس آرامش ندارم.شاید سخت میگیرم اما بیشتر از همه دلتنگم

دلتنگ خونمون.دلتنگ روستامون.و دلتنگ خونواده ام.تصمیم گرفتم مثل اسکارلت باشم که میگفت"بعدا به آن فکر میکنم" میخوام بعدا بهش فکر کنم،که دیگه هفته ای یه بار باید تو خونه پدری باشم.نازک نارنجی شدم انگار اما مطمئن نیستم که اینطور باشه.اگه اینطوره پس بقیه هم شدن حتی داداش،حتی زن داداش که شب عروسی اشک می ریخت حتی یاسین که موقع جدا شدن بارها صورتمو میبوسه و ...حتی دامادمون که شاکی شده که چرا دیر به دیر میرم خونه!!!

روز پدر نزدیکه.همه بهوونه من واسه نوشتن پدرمه.کسی که دیوانه وار دوستش دارم.کسی که به داشتنش افتخار میکنم.به مهربونی و غروره نازنین پدرم. و حالا،حالا که کیلومترها جسمم ازش دوره میخوام بدونه،هر جای دنیا که باشم دلم اونجاست و دستای پر مهرش رو می بوسم.مردی که برام الگوی تمام عیاره.

از خدا میخوام بهم کمک کنه مثل همیشه براش دختری کنم و دل مهربونش نلرزه

-------------------------------------------------

دوباره انتخابات و دوباره حرف و حدیثها...سعی می کنم اینبار بیشتر شنونده باشم

اینطوری خیلی بهتره!!!

بن بست هفتاد و هشتم

دوباره اردیبهشت اومده.ماهی که خیلی دوسش دارم.عطر بهاره همه جا پر شده،شکوفه ها دارن یکی یکی باز میشن و همه جا سبز و قشنگه.اردیبهشت رو باید اینجا باشی تا درکش کنی

این روزا،پر از مشغله ام و پر از استرس.روزای آخریه که تو خونه پدری هستم.بعضی وقتا دلم بدجور میگیره.اینکه باید برم،از اتاقم،از خونه ام،از روستام و از شهرم دور بشم.همه خاطرات دوران قبل از تاهل چه تلخ چه شیرین همشو دوست داشتم چون برای من بودند.امروز که برمیگشتم خونه یاد بچگی ها افتادم.با بچه های فامیل تو کوچه بازی میکردیم.تابستونا تو باغ پلاس بودیم و من که شر و شورم تمومی نداشت.

دلم این روزها خیلی میگیره هر چند جشن عروسی نزدیکه و داره یکی از بهترین اتفاقات زندگیم رقم میخوره...

اما باز دلم بهونه گیری میکنه واسه اینجا...!!!

********

امروز تو مسیر برگشت دو تا دانشجو سوار ماشین شده بودند که یکیشون تهرانی بود اون یکی بهشهری(من نمیخواستم به حرفاشون گوش بدم خودش یه ریز فک میزدن منم ناچارا شنیدم)

اون تهرانیه هی پز تهرانی بودنش رو میداد که من 18 سال تهارن بودم کسی نگفت بالا چشمت ابرو هست و تهارن اینطوریه و شمال اونطوریه.اون بهشهری هم هی لی لی به لالای این میذاشت

بعدش تهرانیه برگشت به اون یکی گفت تو اصلا لهجه شمالی نداری ها!!! بهشهریه گفت آره خدارو شکر.چون اصلا محلی حرف نزدم تا حالا حتی یک کلمه

انقد دلم میخواست بهشون بگم:Borin dar borin sheme range navinem

آدم اینقد بی جنبه.تهرانی هستی باش همچی میگی تهران انگاری لا وگاس می شینه.فک نمیکردم تهرانیها اینقد ندید بدید تهران باشن.اونوقت واسه ماها فیلم میسازن دست میندازن(اصلا هم منظورم پایتخت نبود)

---------------------------------------------------------- 

  لبهایم که تشنه و دلتنگ می شوند باران را می بوسم
من این جا زیر بارانم،
وقتی که بسیار از تو دورم و تو را می خواهم
باران را می بوسم؛ او تو را قطره قطره در من فرو می ریزد
خاطرت باشد ؛ ما هر دو زیر یک آسمان زندگی می کنیم
در دو سوی باران ها من به تو و بوسه و باران ایمان دارم
و قاصدک ها به تو خواهند گفت که دوستت دارم !
زندگی شاید همین فاصلۀ خیس ِ بارانیست
که تو را به من پیوند می زند . . .

"ا تقدیم به پدر و مادرم که همه وجودم هستند"

م ر و ا ر ی د