بن بست نود و نهم
بعدش به اقوام اینجا سر زدیم.دل تو دلم نبود که بگه ناهار بریم محل ولی آقای رفیق گفت که برمی خونه و عصر بریم محل.اولش دمق شدم بعدش گفتم خوب همش که نباید به حرف دل من باشه...عصر زودتر بیدار شدم و آماده شدم...همه وسایل رو جمع کردیم.آقای رفیق ماشین و برد بیرون حیاط و من داشتم در حیاط رو می بستم که پیاده شد و گفت تو برو سوار شو من خودم در و می بیندم.منم دستمو کشیدم تا اون درو ببنده که ناگهان دستم خورد بهش.یه ناله ای کرد و با دستش چشماشو گرفت.بــــــــــــــله....ناخن بلندم رفته بود توی چشمش و به قرنیه چشمش آسیب زد...نیم ساعتی جلوی در خونه تو کوچه معطل شدیم.با هزار زحمت با ماشین تا خونه پدرش اومدیم.به امید اینکه چشماش بهتر بشه و بریم محل...نگران چشماش بودم و از تصور اینکه نشه بریم محل حالم گرفته بود...اما رفیقم حالش خیلی بدتر از اونی بود که فکرشو بکنم،چشم سمت راستش نمی دید و بعد دو روز تار تار میدید...دو روز تمام درد کشید و به هر جا زنگ زدیم که ببریمش دکتر بخاطر تعطیلات کسی نبود...آجی وجیهه(خواهرشوهرم)همش میگفت حتما خدا نخواست،لاید یه اتفاق بدتری قرار بود بیفته و این باعث شد که با ماشین بیرون نرین...همین شد که ما شب جمعه رفتیم محل...تو دلم میگفتم خدارو شکر که اتفاق بدتری نیفتاد اما اون دو-سه روز مث مرغ پر کنده بودم...شیطون منو وسوسه میکرد و عقلم میگفت"چرا به خدا اعتماد نمی کنی؟"
اون اتفاق یه تلنگر بود...اینکه ادعا نکنم که به خدا اعتماد دارم،باید واقعا بهش اعتماد داشته باشم...
این روزها پر از دلهره ام...هر روز که میگذره میگم چیز زیادی نمونده،باز ته دلم میلرزه اما میگم خدایا تو تو بدترین روزهای زندگیم کنارم بودی و دستمو ول نکردی مطمئنم حالا هم کنارمی
از خدا میخوام مث هیمشه هوای همه بنده هاشو داشته باشه..
آمیـــــــــــــــن
"م ر و ا ر ی د"

وقتي به بن بست ميرسي اساسي حالت گرفته ميشه... اما خوب که نگاه کنی می بینی همه جای دنیا بن بسته، ته این کوچه هم بن بسته اما اين بن بست ، بن بست مرام و عشقه..نبينم دلت بگيره...