بن بست هشتاد و ششم
بعد اونهمه گرمای طاقت فرسا امروز اینجا تو این شهر ساحلی یه بارون شدید گرفت،من شدیدترین بارونهای عمرم رو اینجا دیدم و چون خونمون چند قدمی دریاست شدتش به طبع بیشتره.هر بار بارون شدید میباره بابا و خونواده زنگ میزنن و حالم رو میپرسن،آخه هم نگرانم هستن هم میدونن زیاد اهل بارون نیستم.راستش روزای بارونی دلم میگیره. احساس خفگی میکنم وقتی تو خونه بند میشم البته شاید امسال اینطور نباشه آخه روزای بارونی توی روستاست که آدم از بیکاری کلافه میشه،تو این شهر پر از دود و دم وقت واسه بیکار بودن هم پیدا نمیشه.
صب امروز خیلی دلم میخواست برم کنار ساحل،حتی حالا که هوا گرگ و میشه،آخه دریای عصبانی رو بیشتر دوست دارم.حس میکنم میتونم با دیدنش منم تخلیه بشم.همه چی خوبه فقط دلم 
سحر آخرین روز ماه مبارک با همسرم نشسته بودیم داشت از تلویزیون روستا و زندگی روستایی پخش میشد ناخودآگاه شروع کردم به خوندن:خوشا به حالت ای روستایی/چه شاد و خرم چه باصفایی/در شهر ما نیست جز دود ماشین/دلم گرفته از آن و از این...بعدش آاقای رفیق زد زیر خنده که دلتم بخواد،گفتم والا ما دلمون نمیخواد

------------------------------------------------------------------
1-گفت حالت را نمی پرسم،میدانم خوبی،همه عکسهایت با لبخندند
و نمیدانست عکاس که میگوید سیب..
من یاد حماقت حوا می افتم...
و پوزخند میزنم...
2-قبول دارین بیسکوییت مادرای قدیم بهتر بودن
دیروز یکی خریدم مزه پدر میداد !!!
3-
اینکه باید فراموشت می کردم را فراموش کردم تو تکراری ترین حضور روزگار منی عجیب به بودن تو از آن سوی فاصله ها خو گرفته ام ...
4-من نمیدونم چرا هر کی مشکل خانوادگی داره میاد دم در فروشگاهمون اونجا با تلفن میخواد حل کنه.مث حالا که این دختر خانمه انگار چند تا بلندگو قورت داده اودمه بلند بلند با جناب آقای محمد دعوا داره که چرا آبروی منو بردی و من دیگه تحمل کارای تو رو ندارم و میذارمت میرم...شانسه ما داریم...والا
5-خدا جون:تو رو بخاطر همه چیز شکر میکنم...بخاطر همه چی خداجون
"م ر و ا ر ی د "
وقتي به بن بست ميرسي اساسي حالت گرفته ميشه... اما خوب که نگاه کنی می بینی همه جای دنیا بن بسته، ته این کوچه هم بن بسته اما اين بن بست ، بن بست مرام و عشقه..نبينم دلت بگيره...