بن بست هشتاد و نهم
میخواستم برم هوای پاک و بهشتی تنفس کنم
میخواستم برم مث گذشته تو صحن انقلاب نماز جماعت بخونم
میخواستم برم تو شلوغی کنار ضریح گم بشم و نفسم بند بیاد
میخواستم برم دلمو دخیل پنجره فولادش کنم
میخواستم برم خودمو پیدا کنم
میخواستم برم ازش معذرت خواهی کنم
میخواستم برم بهش بگم که منو ببخشه
اما...
اما فقط فقط رفتم
که ازش تشکر کنم...
وقتی با رفیقم وارد حرم مقدسش شدیم و دوتایی با چشای گریون بهش سلام میدادیم نمیدونم تو دل رفیقم چی میگذشت اما بار اولی بود میدیدم داره گریه میکنه
بار اولی بود که دیدم شونه هاش میلرزه
اما ذهنم درگیر تر از اونی بود که به این چیزا فکر کنم...جلو چشام حرم آقام بود که پنج سال تو حسرت زیارتش بودم و رو لبهام فقط یه چیز
فقط یه جمله
" امام رضام ازت متشکرم"
پ ن:

بی پناهم،خسته ام،تنها، به دادم میرسی؟
گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه زهرا،به دادم میرسی؟
2- یارب ز تو من ثواب حج میخواهم
برمهدی فاطمه فرج مخواهم
بر پرده کعبه دست من گر نرسد
پابوسی ثامن الحجج میخواهم
وقتي به بن بست ميرسي اساسي حالت گرفته ميشه... اما خوب که نگاه کنی می بینی همه جای دنیا بن بسته، ته این کوچه هم بن بسته اما اين بن بست ، بن بست مرام و عشقه..نبينم دلت بگيره...