بن بست هشتاد و هشتم
برگ به برگ
و از پیش چشم کوچه ها رد میشوم
تو را می بینم که دست خاطرات مرا گرفته ای
با همان لبخندی که همیشه دوست داشتم
و خودم را
که وقتی کنارم بودی
دنیا را آنقدر کوچک میکردم که در چشمانت جا بگیرد
اما
این شهر مثل من فکر نمی کند
و این مرد که نه تو را دیده
نه پاییــــــــــز را می بیند
فریاد میزند
آاااااااااهای...
عاشقی؟!!!
اینجا خیابان است...
-------------------------------------------
پاورقی:
1-اینجا آسمان ابری است آنجا را نمیدانم
اینجا شده پاییز آنجا را نمیدانم
اینجا همش رنگ است آنجا را نمیدانم
اینجا دلی تنگ است آنجا را نمیدانم
2-آن خنده های صورتی ات را به من بده /آن چشمهای پا پتی ات را به من بده /پاییز فصل پر تب و تابی است خوب من /آن دستهای لعنتی ات را به من بده
3-پاییز رو از وقتی یادم میاد دوست نداشتم.یه حس بدی تو من ایجاد میکرد.حس افسردگی...
اما پاییز امسال رنگش زدر نیست طلاییه.شکر خدا تونستم تو کارم پیشرفت کنم و از این بابت این روزهها خیلی خوشحالم.
و از اون مهمتر اینکه سعیده نازم وارد دبیرستان شده و متاسفم که امروز محلمون نبودم تا با آب و قرآن بدرقه اش کتم
امیدوارم سال تحصیلی آغاز خوبی برای همه باشه
آمین
وقتي به بن بست ميرسي اساسي حالت گرفته ميشه... اما خوب که نگاه کنی می بینی همه جای دنیا بن بسته، ته این کوچه هم بن بسته اما اين بن بست ، بن بست مرام و عشقه..نبينم دلت بگيره...