بن بست هشتاد و هفتم

1-آجانم بعد سالها رفت پابوس امام رضا.خیلی دلم میخواسن جور میشد ما هم درست وقتی اون مشهد بود میرفتیم به قول معروف هم دیدن یار میشد هم زیارت...

خب قسمت نبود و امام رضا اول آجی زهرامو طلب کرد و انشالله دفعه بعدی دیگه مجردی نره

2-دیشب عروسی میترا بود.وقتی تو هلهله همه میترا وارد مجلس شد تو چشام اشک پر شد.میترا شور و نشاط گروه ماست نباشه همه پکرن.انشالله خوشبخت باشه و هر جا هست دلش شاد باشه و رو لباش خنده

دلم از حالا گرفته میترا داره میره راه دور!!!

3-دیروز تو خیابون یه نیسانی کنار ماشین ما حرکت میکرد داشت روضه حضرت ابالفضل گوش میداد.تو این آشفته بازار که همه آهنگای خفن گوش میدن گوش دادن روضه این جوون اونم با صدای مرحوم کافی خودش جای تعجب داشت

4-امروز صب پشت یه ماشین نوشته بود"ز گهواره تا گور باید قسط بدهیم"

فک که میکنم می بینم چقد راه در پیش داریم.نه خونه داریم نه فروشگاه از خودمونه.اما خوبتر که فکر میکنم می بینم"برای ما دور است و برای خدا نزدیک.برای ما سخت است و برای او آسان"

توکل بر خدا...

5- سه چهار روزی میشه آقای رفیق بخاطر امتحاناش خونه است و من به جاش میان فروشگاه.کلافه شده میگه شطرنج بلدی بخریم تو اوقات بیکاری بازی کنیم؟ یه نگاه پر حسرت میکنم و میگم"بچه روستارو از اونجا کشوندی آوردی تو شهر غریب که دریغ از یه درخت که بشه ازش بالا رفت!!!.اونوقت هر بار بی اختیار دلم میگیره و گریه ام میگیره میگی چرا انقد دلتنگی؟" میگه وابستگی هاتو کم کن اگه یه روز بیاد که اونها نباشن؟

نمیخوام بهش فکر کنم.مخصوصا حالا که تازه اذان گفته و میدونم بابا سر سجاده مشغول نمازه.دلم همش هول اونٰٰٰ و مامان و خواهرم رو داره.فقط میتونم دعا کنم که خدا حافظشون باشه

6-اتفاقی پیداش کردم خیلی به دلم نشست:

(اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا)
به خال هندویشم بخشم غبار راه مولا را

تمام شاعران از خود همه یک چیز بخشیدند
یکی بخشید چون حافظ سمرقند و بخارا را

یکی جان را فدا کرده یکی آه و نوا کرده
یکی با طبع سرشارش بداده دست و هم پا را

یکی مجنون شده بلکه رباید دل زمعشوقش
یکی چون شهریار آمد که بخشد روح و اجزارا

ولی من بخشمش خاکی،که درمان همه درد است
که عطرو بوی آن تربت تجلی داده دلها را

حسین بن علی باشد شه آن خاک افلاکی
که مست خود کند نامش همه خوبان دنیا را


شاعر:  بهلول حبيبي زنجاني

"م ر و ا ر ی د"

بن بست هفتاد و پنجم

دوباره دم عید شد و بساط خونه تکونی جور جوره. ولی نمیدونم چرا هر وقت نوبت خونه تکونی ما میشه خدا با ما شوخیش میگیره و بارون رحمتش رو عدل روزیکه میخوام خونه تکونی کنم نازل میکنه!!!

یه چن سالی میشه خونه تکونی با منه.همیشه هم با ذوق خاصی اینکارو انجام میدم.وقتی خونه تمیز میشه و همه جا برق میزنه ذوق مرگ میشم.

یادمه چن سال پیش داشتم خونه تکونی میکردم رفتم شیشه پنجره رو پاک کنم پشت پنجره هم باغمون بود.منم رفتم بالا و خودمو از پشت پنجره آویزون کردم تا شیشه پشت رو تمیز کنم.چون میخواستم همه جارو تمیز کنم پنجره رو بستم...چشمتون روز بد نبینه یهو دیدم بین زمین و هوا معلقم همونجوری از پشت با سر افتادم زمین.خواهرم اینا که تو اتاق بودن یهو دیدن من سر و کله ام پیدا نیست اومدن کنار پنجره دیدن تو باغ نقش بر زمینم...اونها ترسیدن نکنه من غش کرده باشم ولی من بخاطر کار ناعاقلانه ای که کردم داشتم از خنده غش میرفتم هنوزم نمیدونم چرا اون روز هیچیم نشد،نه جاییم درد گرفت و نه بلایی سرم اومد با اونکه از اون ارتفاع افتادم.خلاصه اینکه بجای اینکه بقیه نازمو بکشن کلی سرم داد کشیدن که دختر بچه ای و خیره سر...همیشه خدا سر به هوایی

بعد اینکه کارای خونه تموم بشه باید دل رو تکوند...بعضیا جای اضافه اشغال کردن،بعضی رفتارا دلو سیاه کردن بعضی افکار گرد و غبار نشوندن رو دیوارای دلم...باید به فکر یه تمیز کننده قوی باشم

مث همیشه تو رو واسطه میگیرم   "علـــــــی نازنیم"

 

دلت را بتكان
غصه هايت كه ريخت
تو هم همه را فراموش كن
دلت را بتكان
اشتباه هايت تالاپي
مي افتد زمين
بگذار همان جا بماند
فقط از لابه لاي اشتباه هايت
يكــــ تجربه را بيرون بكش
قاب كن و
بزن به ديوار دلت
دلت را محكم تر اگر بتكاني
تمام كينه هايت هم ميريزد
و تمام آن غم هاي بزرگ
و همه حسرـت ها
و آرزوهايت
حالا آرام تر، آرام تر بتكان
تا خاطره هايت نيفـــتد...
تلخ يا شيرين
چه تفاوت ميكند؟!!
خاطره ،خاطره است.....
بايد باشد....بايد بماند.....
كافي ست؟
نه، هنوز دلت خاكـــــ دارد
يك تكان ديگر بــس است
تكاندي؟؟
دلت را ببين
چقدر تميز شد...
دلت سبكـــــ شد؟
همه چيز ريخت و حالا...
و حالا تو ماندي و
يك دل و يك قاب تجربه
مشتي خاطره و
يك او.........
خانه تكاني دلتـــــ مباركــــ

-------------------------------------------- 

پاورقی:

1-دارم تو تب میسوزم بیحال خوابم برده ساعت هم یازده و نیم شبه...گوشیم زنگ میخوره بر میدارم می بینم یکی از اوقوام نزدیکه.میگم کاری داشتی؟میگه با زنم دعوام شده الان بیرونم حالم خوب نیست میتونم باهات حرف بزنم،میگم من خودم حالم بدتره،با حالت طلبکارانه قطع میکنه

شانسه ما داریم...به من چه خوب؟ ما همون یه بار دلسوزی کردیم بسمون بود ... وااااااااالا...

2-دلم برات خیلی تنگ شده دوست خوبم...همه چیز امروزم رو مدیون لطف و شفاعت توام علی جانـــــــم


م ر و ا ر ی د

 

بن بست هفتاد و سوم

چشمای قشنگی داشت نمیشد بگی سبز آخه یه رنگ خاصی داشت که مجذوبش میشدی

با موهای طلایی که مث آبشار رو شونه هاش ریخته بود

دوست داشتنی بود و مهربون.با بچه های دبستان همیشه براش میخوندیم

"منیژه مو طلایی/از خونه بیرون نیایی/مردم تو رو می بینن/غش میکنن میمیرن"

و حالا...

یک هفته است منیژه مو طلایی زیر خروارها خاک خوابیده

یه چیزی عذابم میده،داغ نبودنش و نداشتنش یه طرف،نبودن طفل معصومهاش تو مراسم عزای مادرشون یه طرف.

امروز تو مراسم هفتش داشتم به این فکر میکردم یه روزی بچه هاش بزرگ میشن و حتما سراغ مادر مهربونشونو میگیرن که بخاطر اونها و دوری از اونها جون داد

نمیدونم چرا مردم روستا اینقد طرز تفکرشون عصر حجریه.چرا دختراشونو زود شوهر میدن که آخر و عاقبتشون بشه این.دلم میخواد خال خال موی سر این مدل پدر و مادرهارو بکنم.

خوبه داماداشون نه تحصیلکرده هستن نه همچی تحفه که اونها هول ورشون میداره و دخترشونو که دست چپ و راست رو تشخیص نیمدن شوهر میدن.حالا بعد نامزدی دخترشون قیافه هاشون دیدنیه،به بقیه فخر میفروشن!!!

از مرگ منیژه بیشتر عصبانیم تا ناراحت...

حق منیژه موطلایی این نبود...

خدایا:روحش رو شاد کن و بهش آرامش بده

آمــــــــــــــین

"م ر و ا ر ی د"

بن بست هفتاد و یکم


میتوان پروانه بود و کنار هر گلی نشست،

اما بهتر است " مثل تو " مهربان بود و به هر دلی نشست.


----------------------------------------------------------

+تو دبستان واسه خودشیرینی وقتی موضوع انشا میدادن علم بهتر است یا ثروت کلی از مزایای علم مینوشتیم که علم بهتر است.خدا پدرتو بیامرزه،اگه ثروت بود که ما الان امتحانات ترم اول کارشناسی ارشد رو باید میگذروندیم اگه ثروت بود که سفر حج تق و لق نمیشد...ناشکر نیستم...میذارم پای اینکه خواست خدا اینه.شکرلله

++ دو قدمی دریا باشی و نری کنار ساحل؟!!!...مخصوصا روزای بارونی...آااااااااای دیدنی میشه دریا

+++ هفته تکمیل جزوه بر عموم دانشجویان مبارک باد

++++ یه بار رفتم خونه یه بنده خدایی ویندوز عوض کنم،دختره بهم گفت اگه میشه مای کامپیوتر رو هم نصب کنید
گفتم اونجوری هزینتون بیشتر میشه ها
گفت :چاره ای نیس!
هیچی دیگه ، پول تك تك آیكونا رو جداگونه ازش گرفتم:D

"م ر و ا ر ی د"

بن بست شصت و پنجم

ته دلت گرم میشه وقتی خودت تو شمال تو خونت نشستی و یکی از زبون تو ،تو حرم امام رضا سلام میده به آقا

منو شرمنده میکنه، درسته 4 ساله نرفتم پابوس امام رضام ولی دعاهای اون و لطفی که هر بار میره حرم در حق من کمتریم میکنه باعث شده امام رضا بیشتر از همیشه گوشه چشمش بهم باشه

نمیدونم در ازای لطفت چیکار کنم فقط از خدا میخوام زندگیت  بابرکت و شاد کنه و همیشه مواظبت باشه

شرمنده میکنی منو

سینره

بن بست پنجاه و پنجم

از وقتی دخترش نامزد گرفت پریشون شد،اوایلش خوب بود اما وقتی دخترش میرفت خونه نامزدش بهونه گیریهاش شروع شد.درسته مادر بود واون دختر اما چون دختر آخر خونواده بود یه جور دیگه روش حساب باز میکردن.

موقعی که اونو باردار بود خیلی سختی کشید،شاید همین باعث شد اونو یه جور سوای بقیه دوست داشته باشه. هر بار دخترش میرفت خونه نامزدش از دیگران میپرسید پس فلانی کی میاد؟ امروز چند شنبه است؟ و همه اینا دست به دست هم داد که افسردگی خفیف بگیره و کم کم چیزای کوتاه مدت رو فراموش کنه...

توی مطب دکتر مغز و اعصاب وقتی تو چشمای دخترش نگاه کرد توی نگاهش خیلی حرف بود و توی دل اون دختر یه دنیا آشوب که امروز اگه اینجاست بخاطر اینه که اون سهل انگاری کرده،که یادش نبوده مث قبل باید حواسش به همه باشه،به همه الا خودش...شاکی بود اما از خودش...

مدتهاست توی دل دختر آشوبه،بخاطر بابا و بخاطر ناراحتی های مامان.دختر که باشی توی دلت همیشه آشوبه و چقدر بده که به جای اون دختر باشی...

---------------------------------------

پاورقی:

میلاد کریمه اهل بیت مبارک...این روز رو به همه دخترای ایران زمین تبریک میگم

از امام رضام میخوام به حق خواهرش حافظ خواهرای نازم(آجی زهرام،آجی وجیهه و آجی کلثوم) باشه

خداجون: به من صبر بده و قدرت تحمل سختی ها

"مرواریـــــــد"

بن بست پنجاهم

برای آجی زهرای نازم:

سلام آجان خوبم.خیلی وقته دیگه وبلاگ نمیام زیاد و مث گذشته پست نمیذارم و ... خیلی وقته کم مسیج میدم،کم سراغتو میگیرم.خیلی وقته نمیرسم زود زود جوابتو بدم، خیلی وقته خیلی از زندگی و برنامه هام عقبم.خیلی وقته آرامش گذشته رو ندارم.خیلی وقته توی خونه خودم یه وقتایی حس غریبی می کنم.خیلی وقته اونهایی که دوسشون داشتم حس میکنن قلب من مث گذشته توان دوست داشتن عزیزاشو نداره...خیلی وقته باهام غریبه شدن، خیلی وقته ...

داری بهم مسیج میدی و دارم برات مینویسم...مینویسم تا بدونی حداقل تو بدونی آجی هر عشقی جای خودشه.کسی جای کسی رو نمیگیره.آجی شاید باورت نشه اما بعضی وقتا بدجوری احساس تنهایی می کنم وقتی می بینم عزیزام ازم شاکین و دلخور.

بهت حق میدم.به همه حق میدم الا به زینب

به زینبی که حواسش به همه بود و یه مدته حواس پرتی گرفته!!!

منو ببخش.اینجا خونه ی مشترک ماست، این خونه تا وقتی هستیم پا برجاست.هیچی هم نمیتونه علاقه و دوستی مارو نسبت بهم کمرنگ کنه.توی این فکری که آبجی کوچیکه فراموشت کرده و تو این فکرم که میاد روزیکه محکم بغلت کنم و غرق بوسه هام کنم صورت ماهتو...

اول همه دعاهام سه تا خواهرمو دعا میکنم و اول اسم خواهرام اسم آجی زهرامه. آجی دلتنگ نباش آبجی کوچیکه رو ببخش و بهش فرصت بده جبران کنه

قول قول میده همون آجی گذشته باشه برات

قول میده دیگه حواسش به عزیزترینهاش باشه

دوستت دارم...

روزها رفت ولی یاد تو کمرنگ نشد
سال ها رفت و دل ساده ی من سنگ نشد
ذهن من بستر صد خاطره با یاد تو بود

نامت از صفحه ی این خاطره کمرنگ نشد

 

 

بن بست سی و نهم

گفت بابا رو بخش کن

فکر کرد.” بخش یعنی اینکه بابا رو تکه تکه بگه، جدا جدا، با – با

با با رو باید تکه تکه بگه!!!

نشست رو میزش،خانم معلم توی دفتر نمره صفر وارد کرد

بغض کرده بود

نه بخاطر نمره صفری که کنار همه 20 هاش درج شد

یاد پیکر بابا افتاد که تکه تکه براشون آورده بودند... چطور میتونست بابا رو تکه تکه بگه

بابا همه دنیاش بود، قهرمان همه قصه هایی که مامان براش تعریف کرده بود

اشک از چشمهای پسر شهید جاری شد...

--------------------------- --------------------------

پاورقی:

1-همیشه کلی حرف جمع میکنم وقتی اومدم پیشت بهت بگم،عجیبه اون مروارید پر حرف تا بهت میرسه ساکت میشه،مث همیشه زیر لب میگم شرمندتم ،خیلی شرمندم علی...

2-یکی تو فیسبوک گفته شهدا اگه بودن الان رای نمیدادن!!!مثلا همین خونواده شهید باکری که رای ندادن...عزیز دلم مگه الگوی ما زن و بچه ی شهید باکری هستن،اگه شهید باکری با ولایت فقیه مشکل داشت واسه چی اصلا رفت جنگ؟!!!

3-این روزا برام سخت میگذره،تو دلم َآشوبه،از این روزا بدم میاد،نفسم بند میاد و قلبم درد میگیره،هنوز همه چی سر جاشه همه روزا سه روزه:5شنبه،جمعه،شنبه...دلم میخواد داد بکشم...لعنت به ...

"م ر و ا ر ی د"

بن بست سی و چهارم

فصل امتحانات رسیده.یاد دوران دانشگاه و شب امتحان افتادم.یک دوم خاطرات شیرین دانشگاه واسه شب امتحانه.مخصوصا گروه ما که تیریپ مثبت بودیم و تقلب با قیافمون جور نبود.ترم اول سما میگفت بچه ها تقلب مث دزدیه من که هیچوقت تقلب نمی کنم اما ترمای بعد وقتی دید بدون تقلب راه به جایی نمیبره پای ثابت تقلب بود.من و مهدیه که کلا بدون تقلب سر جلسه نمیرفتیم،اکثرا هم کاغذ و در نمیاوردیم اما هیمنکه میدونستیم همرامونه با آرامش خاطر جواب سوالارو مینوشتیم.البته فقط هم کلاسیهای خودم میدونن که چقدم ما جوابهای باربط می نوشتیم.از اونجایی که پیام نور بودیم و اساتید سطح علمیشون فوران بود همیشه موقع امتحان چن تا سوال رو مشخص میکردن و میگفتن چه بیاد چه نیاد شما تو برگه بنویسید من نمره میدم.ماها هم ذوق مرگ!!!(فکر الانش نبودیم که باید بشینیم خودمون چشامون در آد بخونیم)

سر جلسه محاسبات عددی درست جلوی مراقبا جام بود.منم که ریاضیات پیشرفتم همچی تعریفی نداره تونستم چن تا تستی رو بزنم و تشریحی هم که قرار بود همونهایی که استاد گفت رو بنویسیم منم که شکر خدا هیچکدومشو حفظ نکردم و تو برگه با خودم داشتم،گفتم خدایا چه غلطی کردم این درسو میفتم...داشت وضعیتم درام میشد که خدا به دادم رسید،صاف آفتاب میزد تو چشممم نمیذاشت برگه رو ببینم(حالا مثلا میدیدم چی میخواستم بنویسم؟)به مراقب گفتم آفتاب اذیتم میکنه میشه جامو عوض کنید.یه نگاه دور و برش کرد و گفت پاشو برو اون گوشه زیر اطلاعات بشین...واااااااااااااای خداجون چه شانسی،عمرا پای مراقب اونجا باز میشد منم خرامان خرامان رفتم نشستم اونجا.تا نشستم چشم خورد به دو تا چهره آشنا،بله طیبه و محدثه درست بغل دستم نشسته بودن،چن تا تستی رو بهم گفتن و من کاملا ریلکش برگه تقلب رو در آوردم و شروع کردم نوشتن،اون دو تا چشاشون گرد شد!!!

یادمه یه بارم میان ترم شی گرا داشتیم (بگم که کل کلاس جز گروه ما و چن تا بچه مثبت دیگه تستی هارو همه با میسج به هم میرسوندن)اون روز نتونستم خوب بخونم.فعالیان یکی از بچه هیا کلاس این درسو نداشت و بیرون کلاس بود.سر جلسه دیدم مسیج اومد تو دلم گفتم این دیگه کیه وسط امتحان (نیست خیلی بلد بودم تمرکزم بهم خورد)بعد امتحان با قیافه در هم اومدم بیرون داشتم به دوستام میگفتم که چقد امتحانو بد دادم و همزمان مسیجو میخوندم که دیدم متنش عددیه،گفتم خدایا رمزه چیه؟نگاه کردم اسم فعالیان بالای مسیج بود چشم خورد بهش داشت مث همیشه لبخند ملیح میزد!!!.... ضد حال در حد لالیگا...شایدم جام جهانی

اما هیچوقت یادم نمیاد از هیچ پسری تقلب گرفته باشم هنوزم حاضرم یه درسو 10 بار بیفتم اما به پسرا رو نندازم،بچه باید خودش درسشو بخونه ابته ما که دیگه سنی ازمون گذشته افت شخصیتی داره تقلب کنیم

حتی اگه یه روزی بهترین دانشگاه رو دوبار قبول بشم(که عمرا بشم) هیچی ورودی 84 نرم افزار خودمون نمیشه.یه خونواده 43 نفری که همه رقمه هوای همو داشتن.درسته حالا گروه ما یه نمه تخس کلاس بود فقط با خودمون بودیم اما حالا که فارغ التحصیل شدیم تازه می فهمم چه بچه های نازی بودن.

شکر خدا فائقه جانم،آقای یزدی،میترای نازم و داداشی خوبم( یه دوست )تونستن ارشد قبول بشن.الحمد الله اکثر دوستامون شاغل شدن و خیلی خوشحالم که همشون سلامت هستند و اگه غمی هم هست گذریه و پایدار نیست.

خدایا همه دوستامو چه اونهایی که اهل دنیای مجازیند و چه اونهایی که شریک دنیای واقعیم در پناه خودت حفظشون کن و دلشونو از غم خالی کن  آمیـــــــــــــــن

------------------- 

پاورقی:

1-این آخرین پستم قبل امتحان ارشده...مثلا میخوام بگم دارم درس میخونم وقت ندارم!!!،آجی نازم زحمت وبو میکشه

2-گفتی اگه ببنیمت سیلی میزنم تو گوشت و میگم"تو خواب نیستی" کاش یکی میزد تو گوشمو منو از خواب بیدار میکرد

3-این روزها سالروز زلزله وحشتناک بمه.هنوزم از یادآوریش قلبم به درد میاد...شادی روح درگذشتگان زلزله بم:"صلوات"

"م ر و ا ر ی د"

بن بست سی و سوم

یک صندلی میگذارم

 کنار پرچین حوصله ای

که همیشه برای من داشتی.

دلم تنگ است

به اندازه تمام دقایق غفلتم با تو حرف دارم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاورقی:

 یادم اومد که وقتی سر به سرت میذاشتم با حرص بهم میگفتی: عوضی! (این روزا چقدر بغض میکنم!)

"زی زی"

بن بست بیستم

4 شنبه هفته پیش بود که دوست خوب وبلاگیم که بوشهریه با همسرش اومدن خونمون.کسی که هیچوقت فکرشو نمیکردم ببینمش ، آدمی که توی نت بود و من با نوشته هاش میشناختمش حالا شده بود مهمون خونمون...خیلی خوشحالم کردند

5 شنبه هفته قبل رفتیم همدان مهمونی. تو یه روستایی تو نهاوند.مردمی که خیلی ناز و دوست داشتنی بودن، درست مث 10 سال پیش اینجا.سبک زندگیشون و رفتارشون و کوچه هاشون برام جالب بود، مخصوصا خونگرم بودنشون...دلم برای قدیمای اینجا تنگ شد!!!

یه شب رفتیم عروسی.تو عروسیشون جز بستگان درجه یک کسی نمی رقصید، و جالبتر اینکه همه خانمها با چادر اومده بودن، حالا اینجا با چادر بری عروسی دم تلفات میده عروسی (چن نفر از خنده میمیرن).درست فردای عروسی یه تازه عروس رو که شوهرش کشته بود دفن کردن.با میزبانمون و زن داداشم رفتیم تشیع جنازه...نمیدونم چرا گریم گرفته بود کسی که نمیشناختمش، مطمئنا دلم برای اون زیاد نمی سوخت، سوز صدای مدرش که با یه داغی میگفت"رولَه" جیگرمو آتیش میزد...

وقتی جنازه رو بردن برای نماز میت دیدم از اونهمه زن فقط چن نفر رفتن برای نماز،من و زن داداشم هم رفتیم، دوستمون گفت کجا میرید؟ گفتیم نماز میت بخونیم خوب!! با تعجب نگامون کرد اشاره کردم به یکی از دوستای اونجام که تو نمیای نماز و اون بخاطر من اومد...بعد نماز کلی راجع به ثواب میست گفتیم و اونها پشیمون شدن که چرا تا حالا نماز میت نمیخوندن!!!

از همه جالبتر اینکه اکثر که نه، تقریبا تمام ازدواجهای اونها فامیلیه.من که سرگیجه گرفتم بسکه برام گفتن فلانی فامیل فلانیه، زن داداش اونه، میشه خواهرزاده این... تو دلم گفتن عجب فامیلای باحالی دارن که نمیزارن دختراشون بترشن حالا خدا به ما هم فامیل داده،(غریب پرستهاا)

البته گفتن اگه تو فامیلشون کسی لیسانس بگیره عمرا دختر فامیل رو نمیگیره(نتیجه اینکه ما عاقبتی جز ترشیدن نداریم آخه پسرای فامیل ما...)

یه چن جای تاریخی هم رفتیم اما مهمتر از همه غار علیصدر بود که متاسفانه قسمت نشد بریم.. مث کلاغ از وقتی راه افتادیم غار غار(از اون قار قارها نه) کردیم دست آخر به جیک جیک افتادیم!!!

خلاصه اینکه دیدن شهرهای ایران مخصوصا شهر اسد آباد که تو دره بود برام لحظات قشنگی رو رقم زد.

زندگی با مردمی که همیشه ازشون جک ساختند اما من لحظه شماری میکنم که یه بار دیگه قسمت بشه بیان شمال تا بتونیم محبتشونو جبران کنیم

---------------------------------- 

پاورقی:

1-توی سفره که آدم همسفرهاشو میشناسه، تو این سفر مروارید رو شناختم، ازش توقع نداشتم!!!

2-رفتم سفر حال و هوام عوض بشه، اما هیچ تکونی نخوردم، فقط شبا تو جاده حس کردم خیلی سبکم

پای آمدنت که نباشد اگر تمام جاده های عالم هم به خانه من ختم شوند، باز هم نمیرسی

"م ر و ا ر ی د"

 

 

بن بست هجدهم

قرار بود صبور باشم و بهت اعتماد کنم

شرمنده که بازم از کوره در رفتم و  صبر نکردم

شرمنده که ازت گله کردم

شرمنده که ازت دلخور شدم

خدا جون:خودت آروم کن دل منو... فقط تو میدونی چی میکشم ...

خدایا:

راهی نمی بینم

آینده پنهان است

اما مهم نیست

همین کافی است

که تو همه چیز را می بینی

و من

تو را...

"م ر  و  ر ا ر ی د"

بن بست هفدهم

کاش بهم می گفتی غیر از تو دیگه باید از کی بخوام

همیشه بهترینهارو واسه بنده ات خواستی... پس چرا گوشاتو گرفتی تا صدامو نشنوی؟

باورم نمیشه به این آسونی  همیشه تموم شد...همه چی خراب شد...

وقتی مامان از ته دل دعا کرد گفتم خدا دعای مامان رو زمین نمیندازه... اما نمیدونستم ...

از آدمهای ناامید که تا تقی به توقی میخوره با خدا لج میکنند بدم میاد اما خدا جون این رسمش نبود...

من کفر نمی گویم

من فقط میترسم

تو باشی نمیترسی وقتی اجابت هیچ دعایی را به چشم  نبینی؟!!!...

"م ر و ا ر ی د"

بن بست نهم

تابستان خود را چگونه گذراندید؟

همیشه تابستون که تموم میشد معلم انشا اولین موضوعش همین بود ما هم هر ده کوره و خونه هر ننه قمری رفته بودیم رو تو دفتر لیست میکردیم

تابستون ما با بقیه خیلی فرق داشت، با دختر و پسرای فامیل بازی میکردیم حدود 10 نفری میشیدم یکی چش میذاشت و کل باغ میشد محل قایم شدن و اون بدبختی که چش گذاشت تا 1 ساعت دور خودش میچرخید، کجارو داشت بره بگرده باغ به این بزرگی. اکثرا هم تو خونه ما بازی میکردیم آخرش هم میزد زیر گریه و بازی به طرز درامی تموم میشد

بعدش استعدادهای آب نکشیده مونو رو میکردیم،یه شاخه سبز میکندیم برگهاشو جدا میکردیم دو تا برگ تهش میذاشتیم میگفتیم این پروانه است یکی اونو میگرفت دستش ،ده بدو !!!جماعتی پشت سرش مث لشگر چنگیر میدوییدن

بعد که وقت ضیافت میرسید میرفتیم از کوچه تمشک میچیدیم، یه نی هم میکندیم توشو خالی میکردیم میشد مث استوانه که توش خالی بود،بعد میشستیمش و یه چوب نازک رو پوست میکنیم تمشک هارو میریختیم تو نی و با اون چوب اونو میکوبیدیم خوب خوب که آب تمشک در میومد چوب رو میکشیدیم بیرون اونو لیس میزدیم (End بهداشت) بعد نوبتی دست به دست میکردیم (همون 10 نفر)

منم یکی از تفریحات سالمم!!! این بود که میرفتم کنار جوب جلو در حیاط،البته آب جوبمون تمیز بوده و هست بخاطر زمین شالیزاری یه چاه روشنه که آبش از جوب رد میشه، این وقتهای سال وقت تخم گذاری قورباغه هاست منم سرم مدام تو جوب بود که ببینم کی بچه قورباغه ها از تخم در میان و اونهارو از آب بگیرم و به خیالم اونها ماهی من بودن،همیشه بابا آبرومو میبرد

بعد ناهار که همه میخوابیدن صاف میرفتم بالا درخت انجیر پشت خونه،کار هر روزم بود، مناظر رو نگاه میکردم و بلا نسبت خرکیف میشدم

یه بار مامان اومد نصیحتم کنه که دختر بچه ای انقد نرو بالا درخت یه بلایی سرت میاد همینطوری که میگفت لحنش هم عوض میشد تهش گفت آخرش از بالا درخت میفتی سَقَط میشی

چه میشد کرد؟ بچه روستا باید خودش ابتکار داشته باشه اوقات فراغتش رو پر کنه(چقدرم ما ته استعدا بودیم)

-----------------------------------  

پاورقی:

مچاله کن ، بشکن ، بند بزن ، خط بزن ! خلاصه راحت باش ... ارث پدرت نیست ؛ دلِ تنهــــای من است !

"یا علی مددی"

 

 

 

بن بست ششم

این روزها یه خورده هوا گرمه. دلم خیلی هوس کرده بریم کوه یا جنگل و از همه بیشتر بریم ساحل لاریم جویبار

با اینکه بچه شمالم و 4 سال دانشگاهم کنار ساحل بودیم اما هیچوقت پامو داخل دریا نذاشتم هم از بوی ماهی بدم میاد هم اینکه آب کثیفه حالم بهم میخوره و از همه بدتر بدم میاد برم تو آب خیس بشم بعد بیام بیرون خشک شدن مکافاته!!!

تا اینکه سال قبل با عمه و عموها و پسرعمو و پسر عمه رفتیم لاریم(ما کلا عادت داریم مینی بوسی بریم بیرون) حدودا 28 نفر بودیم البته با مینی بوس نرفتیم همه سواری داشتن(حیف شد!!!)

ساحل لاریم فوق العاده قشنگ و جذابه از همه مهمتر اینکه خلوته و آبش فوق العاده تمیزه(دوستان اومدین شمال واسه شنا حتما برین لاریم)

همه فامیل رفتن تو آب منم با عمه و یکی دو تا ار بچه ها بیرون بودم...عمو هی داد میزد میای یا بیام به زور بیارمت منم  قپی میومدم که لباس نیاوردم تازشم عمرا بیام تو آب...

یکم کنار ساحل قدم زدم دیدم اینا دارن بلا نسبت خرکیف میشن...هی دل دل کردم تا لب آب میرفتم باز برمیگشتم ساحل...یهو ناغافل عموم اومد بغلم کرد انداخت تو آب...سرتا پام خیس شد..گفت حالا که خوب خوب خیس شدی بشین اینجا حالت سرجاش بیاد...

دیدم آب که از سر گذشته دلمو زدم به دریا رفتم تو آب.چون بار اولم بود میرفتم تو آب اصلا نمیتونستم تعادلمو حذف کنم همش سر میخوردم با سر میرفتم تو آب...انقد آب خوردم داشتم میمردم

عمو بزرگم  از پشت آروم اومد مثلا منو خفه کنه،دختر عموم گفت بابا ولش کن این همینجوری هر 2 دقیقه یکبار داره خفه میشه، خلاصه تا یه ربع سوژه جمع بودم...اما باید بگم لحظات خیلی قشنگی رو تجربه کردم مخصوصا وقتی غروب شد و خورشید ته دریا داشت غروب میکرد آب سطح دریا نارنجی شده بود...خلاصه اونروز حسابی خوش گذشت و بعدش همه اومدن بیرون لباساشونو عوض کردن منم مث موش آبکشی رفتم یه گوشه غمبرک زدم،هر چی گفتم بریم خونه تو کتشون نمیرفت، با همون وضع رفتیم پلاژ پسرعموم و شام اونجا بودیم...من از سرما دندونهام به هم میخورد، خواهرم هر دو دقیقه میپرسید سردت که نیست؟ منم هی چش غره میرفتم...اما امسال اگه خدا بخواد و برم حتما با خودم لباس میبرم که مصیبت سال قبل سرم نیاد

----------------------------- 

پاورقی:

1-شنیدم وقتی امام حسین علیه السلام به دنیا اومدن پیامبر ایشون رو بوسیدن و لبشونو گذاشتن رو گردن امام حسین ،دیشب که به زی زی مسیج دادم ازش پرسیدم اگه پیامبر زمان تولد حضرت ابالفضل زنده بودند بعد دیدن ایشون چی بهش میگفتن یا چیکار میکردن؟ زی زی گفت:بهش میگفت خیلی مردی... من فکر میکنم چشماشو میبوسید و میگفت: تمام حیا یعنی عباس

2-این روزها مصادف شده با روز پاسدار و جانباز...این روز رو به همه جانبازان و خونواده هاشون تبریک میگم

میلاد علمدار حسین است/میلاد علمدار وفادار حسین است/گر بود علی محرم اسرار محمد/عباس علی محرم اسرار حسین است

"یا علی مددی"