بن بست هشتاد و هفتم
خب قسمت نبود و امام رضا اول آجی زهرامو طلب کرد و انشالله دفعه بعدی دیگه مجردی نره
2-دیشب عروسی میترا بود.وقتی تو هلهله همه میترا وارد مجلس شد تو چشام اشک پر شد.میترا شور و نشاط گروه ماست نباشه همه پکرن.انشالله خوشبخت باشه و هر جا هست دلش شاد باشه و رو لباش خنده
دلم از حالا گرفته میترا داره میره راه دور!!!
3-دیروز تو خیابون یه نیسانی کنار ماشین ما حرکت میکرد داشت روضه حضرت ابالفضل گوش میداد.تو این آشفته بازار که همه آهنگای خفن گوش میدن گوش دادن روضه این جوون اونم با صدای مرحوم کافی خودش جای تعجب داشت
4-امروز صب پشت یه ماشین نوشته بود"ز گهواره تا گور باید قسط بدهیم"
فک که میکنم می بینم چقد راه در پیش داریم.نه خونه داریم نه فروشگاه از خودمونه.اما خوبتر که فکر میکنم می بینم"برای ما دور است و برای خدا نزدیک.برای ما سخت است و برای او آسان"
توکل بر خدا...
5- سه چهار روزی میشه آقای رفیق بخاطر امتحاناش خونه است و من به جاش میان فروشگاه.کلافه شده میگه شطرنج بلدی بخریم تو اوقات بیکاری بازی کنیم؟ یه نگاه پر حسرت میکنم و میگم"بچه روستارو از اونجا کشوندی آوردی تو شهر غریب که دریغ از یه درخت که بشه ازش بالا رفت!!!.اونوقت هر بار بی اختیار دلم میگیره و گریه ام میگیره میگی چرا انقد دلتنگی؟" میگه وابستگی هاتو کم کن اگه یه روز بیاد که اونها نباشن؟
نمیخوام بهش فکر کنم.مخصوصا حالا که تازه اذان گفته و میدونم بابا سر سجاده مشغول نمازه.دلم همش هول اونٰٰٰ و مامان و خواهرم رو داره.فقط میتونم دعا کنم که خدا حافظشون باشه
6-اتفاقی پیداش کردم خیلی به دلم نشست:
(اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا)
به خال هندویشم بخشم غبار راه مولا را
تمام شاعران از خود همه یک چیز بخشیدند
یکی بخشید چون حافظ سمرقند و بخارا را
یکی جان را فدا کرده یکی آه و نوا کرده
یکی با طبع سرشارش بداده دست و هم پا را
یکی مجنون شده بلکه رباید دل زمعشوقش
یکی چون شهریار آمد که بخشد روح و اجزارا
ولی من بخشمش خاکی،که درمان همه درد است
که عطرو بوی آن تربت تجلی داده دلها را
حسین بن علی باشد شه آن خاک افلاکی
که مست خود کند نامش همه خوبان دنیا را
شاعر: بهلول حبيبي زنجاني
"م ر و ا ر ی د"
. ولی نمیدونم چرا هر وقت نوبت خونه تکونی ما
میشه خدا با ما شوخیش میگیره و بارون رحمتش رو عدل روزیکه میخوام خونه تکونی کنم
نازل میکنه
!!!
همونجوری از پشت با سر افتادم
زمین.خواهرم اینا که تو اتاق بودن یهو دیدن من سر و کله ام پیدا نیست اومدن کنار
پنجره دیدن تو باغ نقش بر زمینم...اونها ترسیدن نکنه من غش کرده باشم ولی من بخاطر
کار ناعاقلانه ای که کردم داشتم از خنده غش میرفتم
هنوزم نمیدونم چرا اون روز
هیچیم نشد،نه جاییم درد گرفت و نه بلایی سرم اومد با اونکه از اون ارتفاع
افتادم.خلاصه اینکه بجای اینکه بقیه نازمو بکشن کلی سرم داد کشیدن که دختر بچه ای
و خیره سر...همیشه خدا سر به هوایی


وقتي به بن بست ميرسي اساسي حالت گرفته ميشه... اما خوب که نگاه کنی می بینی همه جای دنیا بن بسته، ته این کوچه هم بن بسته اما اين بن بست ، بن بست مرام و عشقه..نبينم دلت بگيره...