یازده سپتامبر یه حادثه جهانیه تو تاریخ و برای من یه حادثه گزنده مث یازده سپتامبر!!!

نزدیک ظهر حوالی ساعت 12 یه زنبور کف دستم رو نیش زد طوریه دادم رفت به آسمون.دست راستم از مچ کاملا فلج شده بود.نیشش انگار تا مغز استخونم رفت.نگران وضعم بودم و رفتم دکتر و بهم گفت فشارت میزانه و نگران نباش اما این زنبور انگار فرستاده خدا بود تا نیشش مسبب این بشه که برم بیمارستان.از ساعت 6 عصر پنجشنبه تا ساعت 9 صبح جمعه...

لحظاتی که به اندازه تمام مدت زندگیم درد کشیدم و فقط به خودم دلداری میدادم که تموم میشه

نگرانی های مداوم و ناله هایی که از ته دل زدم...و این وسط آقای مهربونم رو صدا میزدم

خوشحال بودم که جمعه است...

ساعت 9 صبح بود که تمام سختی ها با پر شدن صدای نوزاد توی اتاق بیمارستان روحانی تموم شد

انگار این من نبودم که 15 ساعت زجر کشیدم...خدارو شکر کردم که امانت جوادم رو سالم به دنیا آوردم...وقتی کوچولوم رو توی بغلم گرفتم و آروم تو گوشش اذان گفتم یه حس غریبی بهم دست داد اینکه اون حالا متولد شده و مشخص نیست خدا براش چه زندگی ای رو رقم زده از خدا خواستم "طاها" ی من زندگی با برکتی داشته باشه و مرد موفقی بشه.تو گوشش بهش گفتم که به دنیا خوش اومدی اما یادت باشه این دنیا سختی زیادی داره...یادت باشه ممکنه چشمات خیلی جاها تر بشه و دلت بشکنه اما تو قول بده مرد باشی و صبور...

خدا قشنگترین هدیه زندگیم رو بهم داد...

ممنون لطف خدا هستم...تا زنده ام

ممنون لطف خدا هستم که منو لایق مادر شدن دونسته و کمکم کرده این لحظات قشنگ رو تجربه کنم

------------------------------------------------ 

پ.ن 1: تمام مدت سختی که داشتم دعا گوی خیلی ها بودم که مث من این لحظات رو تجربه کنند مخصوصا اقوام نزدیک و دوستم ز...

پ.ن 2: هنوز باورم نمیشه مادر شدم!!! برام دعا کنید لایق این مقام باشم

پ.ن 3: برای سلامتی همه مریضها مخصوصا هم نفسم دعا کنید.این روزا همه خانواده دل و دماغ درست و حسابی نداریم  ...

پ.ن 4: شرمنده که این پست خیلی شخصی بود....

پ.ن 5:

برای زکیه: سیزده بهمن 92 وقتی برای نوبت سونو اومده بودیم بابل و برف سنگین همه جارو گرفته بود دل توی دلم نبود که امروز عصر میرم و صدای قلب نوزادی رو میشنوم که توی وجودمه...برای بار اول شنیدن صدای قلبش قشنگترین لحظه زندگیم بود

بهت اس دادم که "جز روزگار من همه چیز را سفید کرده برف" و نوشتی " جز روزگار بی مادری من"

خونه خواهرم روی سرم خراب شد از خبر فوت مادرت.تا نیم ساعت با صدای بلند گریه میکردم و همسرم و خواهرم نمیتونستن منو آروم کنند.عصر که رفتم دکتر و صدای قلبش رو شنیدم هیچ ذوقی نداشتم...همش پیش خودم میگفتم چقد زندگی بی ارزشه.یکی قلبش از کار افتاده و از دنیا رفته و یکی قلبش شروع کرده به تپیدن و ... همون روزها بهت گفتم یه روزی بهت میگم روز سوم مادرت چه روزی برام بود...روزی که بین غم و شادی گیر کرده بود...اما غم رفتن مادرت شادی مادر شدن منو کور کرد...برای مادرت آروزی بهترین جایگاه رو دارم چون حقش بیشتر از اینهاست...

"م ر و ا ر ی د"