بن بست نود و هشتم

یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم"

لحظه هایی هستند
که هستیم
چه تنها،‌ چه در جمع
اما خودمان نیستیم
انگار روحمان می رود
همانجا که می خواهد
بی صدا...
بی هیاهو...

همان لحظه هایی که
راننده آژانس می گوید: رسیدین خانم/ آقا...
فروشنده می گوید: باقی پولت را نمی خواهی؟
و مادر صدا می کند: حواست کجاست؟

ساعتهایی که
شنیدیم و نفهمیدیم
خواندیم و نفهمیدیم
دیدیم و نفهمیدیم

و تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ بار دهم تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد

چایی سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و در خانه را قفل نکردیم

و نفهمیدیم که رسیدیم خانه
و کی گریه هایمان بند آمد

و .......

کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم

و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم
و موهای سرمان سفید
و از آرزوهایمان کی گذشتیم

و کی دیگر او را برای همیشه فراموش کردیم....

"یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم...."

"زی زی"

بن بست نود و هفتم

 

وقتی به دنیا اومد و مادر اونو توی آغوش پدر گذاشت پدر اونو بویید و بوسید.دستهای کوچیکش رو میدید و می بوسید.مادر گفت:دستهای پسرم مشکلی داره؟

اشک توی چشمای پدر جمع شد و گفت:این دستها توی کربلا در راه حسین از تن جدا میشه...

و مادر نوزاد رو از آغوش پدر گرفت و بالای سر حسین چرخوند و گفت:افتخارمه که پسرم بلا گردون حسین بشه....

و لبخند رضایت وقتی روی لبهای مادر نقش میبنده که بعد اومدن اسرا به مدینه میشنوه که عباسش بلا گردون حسین شده...

هر گل خوشبو که گل یاس نیست

هر چه تلالو کند الماس نیست

ماه زیاد است و برادر بسی

هیچ یکی حضرت عباس نیست

پ.ن 1: تقدیم به مخاطب خاص

پ.ن 2: میلاد تو یکی از خاصترین روزهای زندگی منه ارباب