بن بست نود و هفتم
وقتی به دنیا اومد و مادر اونو توی آغوش پدر گذاشت پدر اونو بویید و بوسید.دستهای کوچیکش رو میدید و می بوسید.مادر گفت:دستهای پسرم مشکلی داره؟
اشک توی چشمای پدر جمع شد و گفت:این دستها توی کربلا در راه حسین از تن جدا میشه...
و مادر نوزاد رو از آغوش پدر گرفت و بالای سر حسین چرخوند و گفت:افتخارمه که پسرم بلا گردون حسین بشه....
و لبخند رضایت وقتی روی لبهای مادر نقش میبنده که بعد اومدن اسرا به مدینه میشنوه که عباسش بلا گردون حسین شده...
هر گل خوشبو که گل یاس نیست
هر چه تلالو کند الماس نیست
ماه زیاد است و برادر بسی
هیچ یکی حضرت عباس نیست
پ.ن 1: تقدیم به مخاطب خاص
پ.ن 2: میلاد تو یکی از خاصترین روزهای زندگی منه ارباب
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 11:7 توسط زی زی-مروارید
|
وقتي به بن بست ميرسي اساسي حالت گرفته ميشه... اما خوب که نگاه کنی می بینی همه جای دنیا بن بسته، ته این کوچه هم بن بسته اما اين بن بست ، بن بست مرام و عشقه..نبينم دلت بگيره...