بن بست هفتاد و چهارم

مهم نیست این روزا همه ناراضین و خود من هم

مهم نیست مجلس و دولت به جون هم افتادن و مردم دادشون در اومده و من هم

مهم نیست گرونی کمر مردم و شکسته و مردم عصبانی هستن و من هم

مهم اینه

فردا تولد انقلاب ماست

مهم اینه فردا خیلیا بخاطر اصل نظامشون و رهبرشون مث هر سال میرن راهپیمایی و من هم

مهم اینه مردم امام انقلاب و شهدارو فراموش نمی کنند و من هم

مهم اینه رهبرمون خیلی تنهاست و مردم اینو میدونن و من هم


بن بست هفتاد

پلکی مزن که چشم ترت درد می کند

پروا مکن که بال و پرت درد می کند

میدانم اینکه بعد تماشای اکبرت

زخمی که بود بر جگرت درد می کند

با من بگو که داغ برادر چکار کرد

آیا هنوز هم کمرت درد می کند؟!!!

مانند چوب خواهش بوسه نمی کنم

آخر لبان خشک و ترت درد می کند

لبهای تو کبودتر از روی مادر است

یعنی که سینه ی پدرت درد می کند

میخواستم که تنگ در آغوش گیرمت

یادم نبود زخم تنت درد می کند

کمتر به اسب نیزه سوار و پیاده شو

از هجمه های سنگ سرت درد می کند...

-------------------------------------------------

پاورقی:

چهل روزه اسیر بوده             حسین و ندیده زینب...

بن بست شصت و هشتم

دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . .
دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!

ولی ... هیچوقت نفهمیدند
کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا! . . .
یک هفته در تب ســـــــوخت . . ..
(عکس مربوط به دختر شهید کاوه است)

--------------------------

سلام خانم.درکش برام سخته اون لحظه چی کشیدی وقتی گفتند بنویس بابا و یاد پدر شهیدت افتادی همیشه شرمنده شهداییم و هضم نبودن عزیز برای یه خونواده خیلی دردناکه/.بهت برخورد گفتن با سهمیه رفتی دانشگاه.به امثال شما بر میخوره وقتی میگن با سهمیه میرین سر کار.ولی آجی بزرگه،یه سوالی چن وقته اذیتم میکنه.یه سوالی که میترسم خدای نکرده بذاری پای حق ناشناسی و بگی داری از خون بابای من میگذری...نه آجی.فقط بهم بگو جای امثال من کجاست؟وقتی به هر دری بزنی ببینی حرف اول رو سهمیه دارها میزنن و علنا تو و تحصیلاتت ودانسته هات همش کشکه؟بهم بگو؟

از پدر شهیدت و امثال پدرت خجالت میکشم ولی از پدرم که یه عمر برام زحمت کشید و دخترش نتونست جبران زحماتشو بکنه بیشتر.بدت نیاد ولی بین ما سد شده انگار.آجی پدرت و دوستاش ادعایی نداشتن،(البته دلیل نمیشه حقوقتون پایمال بشه)ولی این وسط خیلی چیزا عذاب آوره...

جای تو بودن سخته ولی کاش میتونستی خودتو جای ما بذاری...

"شادی روح شهدا و علی نازم صلوات"

شهادت دردانه سلطان عشق ارباب بی کفن،تسلیت...

"م ر و ا ر ی د"

بن بست شصت و ششم

دلی در خون نشسته دوست داری؟

بگو قلبی شکسته دوست داری؟

تورا ای عشق ! بی سر دوست دارم

مرا با دست بسته دوست داری؟

 

 نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده

سر پیراهن تو جنگ بوده

ولی شرمنده زینب دیر فهمید

که انگشتر به دستت تنگ بوده

-------------------------------------------------------

هر بار که نوحه محلی"ساربون لَس هاده بیه مِه بِرار" رو میشنوم قلبم تیر میکشه

انگار تازه اونجاست یکم حالیم میشه وقتی میگن امان از دل زینب یعنی چی...

بن بست شصت و چهارم



از حرم تا قتله گه،زینب صدا میزد حسین...



بن بست شصت و سوم

ماه دستهای خویش را به آب داد

چشمهای خویش را به آفتاب

مرگ

همچنان به مشک خیره مانده بود...


شهنشه قلعه ی دل                           آقام اباالفضل علی

بن بست شصت و یکم

رهایی از بن بست دنیاست آنرا بن بست مپندار

4 روز دیگه مونده تا سرور شهیدان وارد صحرای کربلا باشه

کسی که حج خانه رو نیمه کاره رها کرده و به دیدار صاحب خانه شتافته

برادرش محمد حنفیه وقتی آقا خواست به سمت کرلا حرکت کنه به امام عرض کرد:آقا منصرف شو مردم کوفه به تو پشت میکنند و امام حسین به چشمان برادر نگاه کرد و گفت:جدم رسول خدا ر در خواب دیدم که به من فرمود"حسین خدا اراده کرده تا سر تو رو بالای نیزه ها ببینه"

و اینها به تعبیر شهید مطهری کشمکش بین عقل و نفسه

عقل میگوید بمان و عشق میگوید برو،و این هر دو عقل و عشق را خداوند آفریده تا وجود آدمی در حیرت میان عقل و عشق معنا شود هر چند اگر عقل پیوند خویش را با چشمه هستی نبرد عشق را در راهی که میرود حمایت میکند آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست

امروز تقدیم به سالار زینب...تقدیم به مولای ابالفضل...امروزم وقف سلطان تشنه لبم

سلام بر حسین

------------------------------------------

رندگی مشترکمون امروز وارد هشتمین ماهش شده...فردای بعد عقد از سر درموندگی رفتم سقاخونه خطیرکلا.نشستم کنار علم.اونروز رو هیچوقت یادم نمیره،روزیکه نمیدونستم تصمیم درستی گرفتم یا نه،نمیدونستم کسی که زندگیمو باهاش شریک شدم همونیه که میخواستم!!! و سقای حسین رو قسم دادم که نگهبان زندگی ما باشه و دست مارو بگیره...صدای گریه ام تموم سقاخونه رو پر کرده بود دردناکترین گریه های زندگیمو اونروز کردم...اما امروز...حالا چشام خیسه،چون مث همیشه شرمنده کرم اقام ابالفضل هستم

شهنشه قلعه ی دل              آقام ایالفضل علی

بن بست شصتم

اسم این پست رو نمیشه بن بست گذاشت... از حالا تا اربعین رهایی از بن بسته

رهایی از بن بست دنیا...

این روزها روز شما محرمه...صدای پای ارباب داره میاد که با خونوادش راهی صحرای کربلاست

کرب و بلا...

امروزم تقدیم به بانوی صبر..بسم رب زینب

زینبی که کنارش حسین و عباس رو داره و با غرور داره میره کربلا

فک نکنی تو راه برگشت وقتی دارن به اسارت میبرنش زینب احساس غرور نمی کنه

نمی بخشته تو رو امام عصرت اگه فک کردی عمه اش کم آورده

زینبی که همه وجودش وقف حسین هست...و عباس که نگاه نگرانش مدام روی چهره آروم زینب موج میزنه

امروزم وقف صاحب صبره اما تا اسم سقای تشنه لب میاد دستام میلرزه

دست خودم نیست

وقتی اسم آقام ابالفضل میاد...

نگاه نگرانتو بدرقه راه زینب کن...زینب بدون تو برمیگرده شیرمرد قبیله عشق...

شهنشه قلعه ی دل              آقام اباالفضل علی


بن بست پنجاه و ششم

پدرش میگفت بار آخری که اومد مرخصی واسه برگشت عجله داشت روز آخر گفت باباجون انقد دلم برای امام رضا تنگ شده،دوس داشتم یه بار دیگه برم مشهد زیارت امام رضا.

گفت خوب عزیز دلم حالا که وقت داری جنگ هم هست یکم دیرتر برگرد منطقه برو زیارت امام رضا.گفت آخه دلم نمیاد همه بچه های اونجا دلشون هوایی حرم امام رضاست.با همون حسرت رفت جبهه

بعد مدتی شهید شد.جنازه اش هم برنگشت.بعد سالها از بنیاد تماس گرفتن با خونشون که جنازه پسرتون پیدا شده بیاین معراج شهدا شناسایی کنید و تحویل  بگیرید.پدر و مادرش با شوق رفتن بالای سر جنازه ولی وقتی صورت شهید رو باز میکنند می بینند و این شهید پسر اونها نیست.میگن پسر ما این شکلی نبود اشتباه شده.بعد تحقیق به پدر و مادرش گفتن ببخشید جنازه پسر شما استباهی رفته مشهد امام رضا!!!

------------------------------- 

شده 4 سال!!! گفتی از ته دل بخواه و معرفت داشته باش خودم میام پیشت...ما بی معرفت آقا، شما که ادعا کردی و ثابت کردی که هم رئوفی و هم مهمون نواز دست رد نزن به سینه ما...

امام رضا:بعضی ها باهات قهرن.مث بعضی روزای من که باهات قهر بودم!!!منو شرمنده کردی ازت میخوام اونو هم شرمنده کرمت کنی...یه جور قشنگ شرمنده اش کنی امام رئوفم...

ای صاحب کلیسا کمتر بزن به ناقوس

خاموش کن صدا را نقاره میزند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان؟

بردار جان خود را،با ما بیا به پابوس

 

 

بن بست چهل و نهم

شهنشه قلعه ی دل

آقام اباالفضل علــــــــــی

 

میلاد امام حسین علیه السلام و امام سجاد علیه السلام مبارک

اینروزا شادم...چون میلاد آقامه...

یادتون نره عیدی بگیرید...

این روز رو به همه دوستام مخصوصا آجی نازم تبریک میگم

آجان:میلاد جدت مبارک(یادت نره از جدت عیدی بگیری)

بن بست چهل و هفتم

توى قم، زمانى كه تازه به سپاه آمده بودم، روى پشت‏بام منزل نگهبانى مى‏دادم. وقتى كه پاس بخش براى تعويض بعضى نگهبانها آمد، يكى از برادران نگهبان آن طرف پشت‏بام برادرى را كه نوبت نگهبانيش تمام شده و داشت‏به پايين مى‏رفت، صدا زد و گفت پايين كه مى‏روى، مقدارى آب براى ما بياور كه تشنه ايم. ساعت‏يك يا 5/1 بعداز نصف شب بود، طرف مى‏خواست‏برود بخوابد، خوابش مى‏آمد و حالش را نداشت تا برود و از آسايشگاه آب بياورد. لذا در جواب گفت; يك ساعت ديگر كه پستت تمام شد، خودت مى‏روى پايين و آب مى‏خورى. خلاصه نيمه شب بود و دير وقت ولى چند دقيقه‏اى نگذشته بود كه ديدم حضرت امام يك پارچ آب و يك پيش دستى خرما دستشان است و دارند مى‏آيند بالا. از پله‏هاى پشت‏بام آمدند بالا، من هم سر در پشت‏بام نگهبانى مى‏دادم، حضرت امام آمدند جلو، من دست پاچه شدم، پريدم پايين و گفتم آقاجان چكار داريد؟ گفتند مثل اينكه يكى از برادرها تشنه بود، اين آب را به او بدهيد، خرما را هم دادند كه ما بخوريم. من اصلا زبانم بندآمده بود كه چه بگويم. آخر اين موقع شب آقا خودشان را به زحمت انداخته بودند و گويا صداى برادرى را كه تقاضاى آب مى‏كردند، شنيده بودند.

------------------------  

پاورقی:

1-با افتخار تو چشام زل میزنه میگه:من عاشق کوروش کبیرم.میگه کوروش افتخار هر ایرانیه...

با حسرت بهش نگاه میکنم،میگه عمه اینطوری نگام نکن ادای تحصیلکرده هارو در بیاری..تو خودتم قبول داری کوروش آدم بزرگی بود و برای ایران خیلی زحمت کشید.بهش خیره میشم،تو چشاش غرور موج میزنه بخاطر کوروشی که وصفشو از 100 پشت نسلش شنیده...از سر تاسف سرمو تکون میدم

پشت سرم راه میفته که:چیه عمه،مگه حرف بدی زدم تو کلا میخوای فاز منفی باشی

نگاش میکنم..بهش میگم بهم بگو افتخار کشورت کوروش کبیره؟ قاطع میگه آره...میگم کشورت مردتر و بهتر از کوروش به خودش ندیده؟ میگه لابد ندیده دیگه

میگم پس خیلی پرتی...تو چشام جرات و جسارتیه که نمیتونه انکار کنه حرفمو...میگم هنوز زوده بفهمی خمینی کی بود!!!

روحت شاد بزرگ مرد تاریخ کشورم...قرن ما هیچوقت بهتر از شمارو تجربه نخواهد کرد،روحت شاد امام مهربوم...

2-فرمودند:هر وقت بری مزار حضرت علی عیله السلام یه آرامش وصف ناشدنی بهت دست میده...پرسیدند آخه برای چی؟ گفتند: اخه من و علی پدران امت هستیم..."پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله"

3- روز پدر و میلاد امام مهربونیها مبارک... الهی تو دل هیچ بابایی غم نباشه آمیــــــــــــــــــــــن

 

بن بست چهل و ششم

توى اهواز سرباز بودم. هر وقت مى خواستم بيايم خرمشهر، بايد از پادگان مرخصى مى گرفتم.

سراغ هر كس رفتم و گفتم «آقا! نمى شه يه جورى ما بمونيم خرمشهر و هى نريم پادگان

گفتند «بايد برگردى واحدت وگرنه سرباز فرارى حساب مى شى! اون هم فرارى زمان جنگ»

جهان آرا را توى خيابان ديدم. رفتم و قضيه را برايش گفتم. او هم حرف بقيه را زد.

كارم شده بود رفت و آمد بين خرمشهر و اهواز.

بالاخره گير افتادم. نزديكى هاى آبادان. گفتند «سرباز فرارى هستى

هرچه گفتم، فايده نداشت. گفتم «بابا! من كه از خدامه نرم اهواز. شما يه كارى بكنين بمونم

دست هايم را بستند و بازداشتم كردند.

يك هو چيزى يادم افتاد. گفتم «برين از جهان آرا بپرسين. اون حال و وضع من رو مى دونه

نيمه شب بود. با يك سينى غذا آمدند سراغم براى معذرت خواهى.

نفهميدم جهان آرا را چطورى پيدا كرده بودند. هرچه بود، او حرف هاى من را تأييد كرده بود. اصلاً باورم نمى شد من را يادش مانده باشد.

--------------------------------------------------------------------- 

1-تا وقتی کتاب "دا" رو نخونده بودم اون آهنگی که هر سال از تلویزیون پخش میشه رو کامل درک نکرده بودم:

ممد نبودی ببینی شهر ازاد گشته... امسال تو سالروز آزداسازی خرمشهر حال و هوای دیگه ای دارم...شهری که هنوز از زخمی کهنه رنج میبره...کاش قدر دون باشیم...

2-ماه رجب اومده...ماه خوب خدا...ماه خود خدا.5 شنبه لیله الرغائبه،شب آرزوها، تو دعاها همدیگه رو فراموش نکنیم...

3-تو چشام زل زد گفت :تو فرشته ای،نگاش کردم و گفتم من فرشته نیستم زینب هستم..گفت نه فرشته ای گفتم نه زینبم!!! خندید گفت آهان از اون لحاظ...با یه غمی گفتم آره از اون لحاظ...(شکر که دوباره زینب هستم)

"مرواریـــــــد"

بن بست سی و دوم

مائیم همانند قلم، ....................زاده تقدیر
مائیم و قلم ..............................راوی نالایق تصویر
مائیم و قلم ضجه زن غربت آدم
مائیم همآورد صف گریه و ماتم
مائیم و بلامندی انسان بلاخیز
مائیم و بلا، كرببلای هوس انگیز


مائیم و بلا، دشت فراموشی انسان
ناسورترین غده خاموشی انسان

آنجا که زمین صورت خود سوی خدا کرد
آنجا که زمان خیمه گه شرم بپا کرد
آنجا که تشیع غم غربت به بغل بود
شمشیر زمان یاور یاران جمل بود
آنجا که عزاداری ما رنگ بقا شد
شرمندگی خاک شد و کرببلا شد
کشتند و ربودند و نبودیم و ندیدیم
از کرببلا جز دو-سه جمله نشنیدیم


شمشیر و گلو؛ ظهر عطش؛ خنده آتش
ما سردترین هیزم ته مانده آتش
ما، مزه تسلیم به اسلام چشانده
ما، در حرم آل عبا چشم چرانده


ما از سفر شام به بعدش همه هستیم
در دامن دین مرده گوساله پرستیم
ما گرگ صفت ...............بره نمایان جدیدیم
با نام حسینیم ..................................ولی جنس یزیدیم
ما داعیه دار علم مکتب خونیم
ما نقدترین تاجر بازار جنونیم

 

ما کوفه نشینیم و پلیدیم و شما هم
ما جیره خور لطف یزیدیم و شما هم
ما جارچی قدرت دربار یزیدیم
-
از کرببلا تابلوی گریه کشیدیم-

 


از اشک نقابی به سر و دیده کشاندیم
از خاطرمان رفت نمازی که نخواندیم
مظلوم نمایاندن دین کام من و توست
خون، مظهر بیرونی اسلام من و توست

 -----------------------

پاورقی:

کنار شعله زرد نذری هر سال عمه نشستم، نزدیک تر از همه به دیگ... تو دلم آشوبه، برای همه دعا میکنم گرچه نمیدونم صدام به گوش خدا میرسه یا نه، واسه زینب خیلی وقته دعا نمیکنم!!!

چون نزدیک نشستم خودبخود دعای بقیه رو میشنوم، دلم میلرزه... خودش میگه بگو این دل صاحب داره دیگه کسی رو راه نمیده، میگه رو درش بزرگ بنویس: شهنشه قلعه دل، آقام ابالفضل علی

خداجون: شکرت که امسال دعوتم کردی به مجلس عزای حسین....به قول آجانم(زی زی) کاش رو عهد بسته بمونیم و بمیریم آمیـــــــــــــن

"مرواریـــــــــــد"

بن بست سی و یکم

امروز صبح که اومدم دانشگاه همه چیز آروم بود: ظاهرا..

ولی انگار یه چیزی غیر عادی بود !دانشجوها اینجا و اونجا دور هم جمع شده بودن و پچ پچ میکردن!

شاید فکر یه تحصن دیگه بودن..بعید بود

بعد شنیدم چی شده... دیشب یکی از دانشجوهای پسر از طبقه هفتم خوابگاه  خودش رو پرت کرده پایین و تمام...... 

باورش سخته! خدایاااااااااااا...چقدر از تو دوریم و چقدر تو رو نشناختیم! اونقدر که یادمون  رفته مالک زندگی خودمون نیستیم...یادمون رفته هر چی داریم متعلق به توئه و ما فقط مهمون این دنیاییم . مهمونی که باید امانتدار باشه باید مودب باشه و به صاحبخونه جسارت نکنه...

آخه مگه ما خودمون به میل و اختیار اومدیم که بزرگترین نعمتی رو بهمون دادی زیر سوال میبریم و رشته زندگی رو با دست خودمون میبریم؟؟ از آدمای ضعیف بیزارم....آخه چطور میشه از شهدا نگم؟ اونا که حیاتشون رو بزرگترین داراییشون رو تقدیم خدا کردن..با عشق با اعتقاد...

خدایا ما رو در پناه خودت بگیر دنیا بدون تو جای ترسناکیه..دنیا بدون تو یه کابوس تلخه...بیدارمون کن از خواب و کمک کن فراموشت نکنیم فراموش نکنیم کی هستیم و چرا اومدیم...

"زی زی "

بن بست بیست و نهم

توجه:خوندن این پست حوصله میخواد و ارادت،

از میان تمامی فروع تنها حج حسین به ظاهر نیمه کاره مانده. و او آنرا رها کرده  به کربلا آمده است.اما حسین در شرایطی است که حج عادی نمی تواند گزارد.او با خانه راز نمیتواند گفت.او با منزل معاشقه نیمتواند کرد چاره ای نیست جز آنکه از خانه به صاحبخانه در آید.

او از کعبه راه کج می کند اما نه به این دلیل که حج نکند یا نیمه کاره کند، او در جایی ایستاده است که حجی چون دیگر حاجیان او را راضی نمی کند

او باید حجی کند تا چشم بنیانگذار خانه خیره بماند و انگشت حیرت حج گذاران تاریخ در دهان.

او به دنبال کاملترین حج میگردد.برای کسی که خدا به زیارتش می آید و بر او سلام میکند زائر خانه خدا بودن قانع کننده نیست.استلام حجر الاسود هر چند دست دادن با خداست اما نه برای آنکه دستهای خدا ملتهب در آغوش گرفتن اوست.او مشتاقانه به دیدار صاحبخانه می شتابد بی آنکه هیچ یک از رموز دیدار خانه را فرو گذارد.

زیارت خانه را به لباس احرام در باید آمد.

حسین در میقات نینوا به لباس نادوخته عشق محرم میشود و تازه این احرام نیز همه احرام او نیست. احرام سرخی که در قتلگاه تن پوش حسین میشود.

حاجیان لبیک را از میقات آغاز می کنند و کعبه را که می بینند لب فرو می بندند.شاید بتوان دریافت که حسین لبیک را از کجا آغاز کرده است اما کسی نمیداند که او در کجا لب از لبیک فرو بسته است،چه دیده که نیاز به لبیک را مرتفع دانسته است.

حاجیان به خانه که میرسند پاسخ آمدم –به درخواست بیا-را که دیگر تکرار نمی کنند.او در کجا،به کجا رسیده است که آمدم را در حنجره فرو خورده است.او چه دیده؟ این را نمیدانم و طواف حسین را بیانش نمیتوانم.

بعد از طواف و قبل از سعی نوشیدن از آب زمزم مستحب است.این را هم نمیدانم او چه کرده است.

حسین در میان صفا و مروه سعی نمی کند،سعی او میان خیمه و میدان است،در زیر شعله های سوزان آفتاب.

زمان کوتاه است و خدا در انتظار و عاشقی که چنین معشوقی را در انتظار دارد چگونه چون همه و همیشه عمل کند؟

بوی معشوق آنچنان در شامه عاشق پیچیده است که ترتیب و توالی نمی شناسد چه باک اگر قربانی و حلق قبل از وقوف در عرفه باشد.

اگز از اصطکاک پای اسماعیل آب جاودانه زمزم جوشیده است از اصطکاک پای اصغر تشنه در کربلا خون جاودانه میجوشد.اینجا نه زینب و اصغر و حسین به آب متقاعدند و نه خدا راضی میشود که بر آتش عشق دلسوختگان آب بریزد.حسین به یاد دارد که خدا قربانی را از ابراهیم نپذیرفته است و یکی از نگرانیهای حسین در عاشورا همین است.به هیمن دلیل آنگاه که اسماعیل حسین،از آغوش پدر به آغوش خدا عروج می کند و قربانی قبول درگاه می افتد حسین شاید از شعف خون از گلوی کودک شش ماهه بر میدارد و به آسمان می پاشد.

و اکنون نوبت تقصیر است.زدن موی سر و گرفتن ناخن،حلق و تقصیر من و شماست.

حسین آنچنان عاشق است که ناخن نمی گیرد. انگشتر میگیرد-یا میدهد،نمیدانم-انگشتری مزین به خون و انگشت!

نعوذ بالله زنان مصر با دیدن یوسف به جای ترنج دستها ببرند و این عاشقترین تاریخ در دیدار با خدا به جای ناخن انگشت ندهد؟ حاشا و کلا.

حلق من و شما تراشیدن موست،آنکه آتش عشق جانش را گداخته و خاکستر کرده است موی از سر نمی شناسد.او از حنجره حلق می کند و محاسن سپید به سرخی خون حلق می آراید.

حسین حلق و تقصیر هم کرده است اما سعی هنوز نیمه کاره مانده است.آتش اشتیاق جگر حسین را کباب کرده است.بار آخر سعی را چگونه به انجام رساند؟

ملکوتیان خیمه حسین گمان برده اند که حسین در صفای قتله گاه مانده است آنگاه که بار آخر سعی را ذوالجناج بی حسین آمده است.

ولی...اما...آن لحظه که سر حسین هروله کنان بالای نیزه ها درخشید دریافتند که نه، بار آخر را حسین،

سر جدا، اخگر جدا،مجمر جدا، سعی می کند. بند از بند عاشق دلسوخته در این سعی جدا گشته است.

"نوشته سید مهدی شجاعی"

ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو        زنده برگشتن ز کوی یار شرط عشق نیست...

بن بست بیست و چهارم

دوس دارم کبوتر رضا(ع) بشم

جلد اون گنبد با صفا بشم

دوس دارم پر بکشم تا اون حرم

تا ابد مجاور آقا بشم

شعر! از: زی زی

عیدتون مبارک بخصوص به آجی مروارید گل گلاب..التماس دعااااااااااا

پای رفتن که نیست آقا جون دلمون رو میفرستیم پابوست..امشب قرار بود من پیشت باشم اما لایق نبودم ...

بن بست بیست و سوم

3 سال پیش بود... ایستاده بودم یه گوشه و منتظر فامیلمون بودم که بیاد قرار شد یکی یکی بریم. کنارم یه دختر همسن خودم ایستاده بودم و زل زده بودم به ضریح و جمعیت که با چه تقلایی میخوان دستشونو برسونن به ضریح.یه دختر قد بلند که بهش میخورد دو-سه سالی ازم بزرگتر باشه اومد و به بغل دستیم کاپشنشو داد و گفت که نگهش داره براش تا بره زیارت،اون دختره لبخند زد و کاپشنش رو گرفت.یه دفتر دستش بود،قبل رفتن گقت اسم دخترای دم بخت رو نوشتم بمالم به ضریح بختشون وا شه.چشام گرد شد هم خنده ام گرفته بود هم تعجب کرده بودم (البته کمی حسرت که چرا خودکار همرام نیست به این سیاهه یه چن تا اسم دیگه هم اضافه کنم)خلاصه اون رفت و من شش دنگ حواسم بهش بود که بالاخره دستش به ضریح میرسه تو این شلوغی!!! اما امام رضا مث آهن ربا جذبش کرد و انگار راه براش باز شده بود به 10 ثانیه نکشیده چسبیده بود به ضریح و دفترش بود که هر بار میخورد به حرم مطهر...

همین لحظه فامیلمون اومد گفت میخوای بری زیارت برو،چادرمو از سرم در آوردم دادم دستش که راحت تر برم زیارت!!! دو قدم نرفته خادم خفتمو گرفت که چادرت کو؟ لبخند زدم گفتم دست فامیلمونه، گفت برو سرش کن،گفتم مردا که از اینجا مشخص نیستن تازشم بعد زیارت سرم میکنم...نگام کرد، از اون نگاهها، تهش گفت :بدون چادر میخوای بری زیارت امام رضا؟ ... اون رفت منم کار خودمو ادامه دادم اما خوب یادمه دستم حتی به یه متری ضریح هم نرسید!!!

-----------------------------------  

دلم لک زده واسه نماز جماعتهای صحن انقلاب، هر جای حرم مطهر که باشم دلم میخواد وقت نماز جماعت تو صحن انقلاب باشم، درست روبروی حرم...

----------------------------------

خیلی ها به پنجره فولاد گره میزنن و از آقا میخوان زودی گرهاشونو وا کنه بار آخر وقت برگشتن مدام زمزمه میکردم:"دلمو گره زدم پنجره فولادت و رفتم   نکنه یه وقت بری اون گره رو تو وا کنی"

------------------------------

وقتی از هر امامی میشنوم  یه تصویر ازش تو ذهنم نقش میبنده ، نه از صورتش کلا میگم... از امام علی یه شخصیت محکم که تو چشماش مروت موج میزنه، از امام حسن یه چهره مظلوم که تو چشماش اشکه انگار... و از امام رضا تصویری که همیشه تو ذهنم نقش میبنده کسیه که همیشه لبخند رو لبشه، امام رئوف

----------------------------

پاورقی:

1-دلم میخواد همه چیزو بذارمو بیام، همیشه چیزی هست که مانع بشه، چیزی که نذاره، اینبار مانع خود منم

خود من که انگار تو هم  دیگه...دلم لک زده واسه هوای بهشتی حرمت...

2-هر وقت دلم هوای مشهد میکنه آهنگ محسن چاووشی رو گوش میدم، خیلی دوسش دارم:

تو دل یه مزرعه/یه کلاغ رو سیاه/هوایی شده بره/پابوس امام رضا/با خودش فکر میکنه/اونجا جای کفتراست/آخه من

کجا برم؟ یه کلاغ که رو سیاست!!!!

3-از دوستای خوب مشهدی مخصوصا عمو سعید و سینره میخوام اگه رفتن حرم حتما برامون دعا کنند...

 

بن بست بیست و دوم

از دریچه ی دخیل بسته ی آستان بلندت

مرا نگاه میکنی!

من دست بلند میکنم،

تو سر تکان میدهی!

من آخرین توانم مرا در انگشتانم جمع میکنم

و تو سر تکان میدهی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سنگ نوشته ها را میخوانم:

-"صفایی ندارد ارسطو شدن    خوشا دل بریدن پرستو شدن!"

ـ "گر عاشق صادقی ز کشتن نهراس..."

- "من شهید راه حقم، عاشقم.."

برام سواله!واقعا این افلاکیان خاکی از جنس مابودن؟چطور از ما بودن و همرنگ جماعت نشدن؟..بر خاک راه میرفتند و در عرش سیر میکردند!سلام خدا بر شهدا

 "زی زی"

بن بست بیست و یکم

بابا همه آرزوش بود که داداش و زن داداشم برن مکه، خدارو شکر بابا خودش اسمشون رو واسه حج نوشت...

عمه جون(مادر زن داداشم) که وضع مالی خوبی نداشتن هم شکر خدا امسال تونستن واسه حج بنویسن..خوشحالم برادرم داره میره حج، اما اینکه عمه جونم هم میخواد بره یه طوری میشم

عمه بزرگه و عمومحمد هم ثبت نام کردند تو فامیل ما فعلا 8 نفر اسم نوشتند...لجم گرفت که چرا همه یهو با هم میرن اما عمو محمد گفت میترسی هواپیما سقوط کنه یهو کلی عمو و عمه از دست بدی؟

عموعلی تقریبا 45 سالشه،بین عموهام با اون و یکی دیگه خیلی صمیمی هستم(بگم که همه عمه و عموهام ناتنی هستند یعنی مادرشون با مامان بابام یکی نیست)

زن عمو میگفت چن شب پیش که داداش اینا ثبت نام کردند خونه خواهرش بود، خواهر و خواهرزاده هاش همه ثبت نام کردند،وقتی خواهرش گفت شما چرا اسم نمینویسید، زن عمو میزنه زیر گریه که ما پولشو نداریم و کلی هم زیر قرضیم...میگفت که خیلی دلش شکسته بود...

حسن پسرعمو علی وقتی به دنیا اومد زن عمو براش یه گردنبند و پلاک گرفت، اون موقع کلا 50 تومن خرید اونو، همون شب زن عموم خواب دید یکی اومده بهش میگه:چرا دست دست میکنی، برو زود اسمتو بنویس، زن عمو تو خواب بهش میگه: ما که پولی نداریم با کدوم پول؟ و اون گردنبند رو نشونش میده و میگه: برو اینو بفروش

وقتی زن عمو به عموجون میگه عمو عصبانی میشه که چرا حرف الکی میزنی، نمی بینی ما تو قرضیم و زن عمو بی اعتنا به حرف عمو میره جواهری و اون گردنبند و دو تا انگشترش رو میفروشه

وقتی جواهریه گفت قیمت طلاهاش چقد شده زن عمو زد زیر گریه طوری که جواهری فکر کرده اون واسه جواهراتش گریه می کنه، گفت خانم نمیخوای بفروشی؟؟،فکر میکنید پول طلا چقدر شد؟

دقیقا "یک میلیون ششصد هزار تومن" یعنی هزینه ثبت نام دو نفر!!!

وقتی خدا بخواد دیگه خلق چیکاره است، بیخود نیست که میگیم باید خود خدا بخواد

زن عموم سیده هست، همیشه سعی کردم احترام سیدهارو یه جور دیگه داشته باشم،نمیدونم تونستم یا نه، و یه سیده که اینجا با من همخونه شده، آجی جونم زی زی نازم که امیدوارم بتونم حرمت حضورش رو نگه داشته باشم

"یا علی مددی"

----------------------------------------- 

پاورقی:

1-اول مهر هم داره میاد،همیشه از حال و هوای اول مهر بیزار بودم، اما همیشه این شعر دبستان رو زمزمه میکنم:باز هم اول مهر آمده بود و معلم آرام اسمها را میخواند...

2-فردا 31 شهریور یادواره شهداست، کاش شرمنده شهدا نباشیم( روحت شاد علی نازم)

3-خدا جون خودت هوای مارو داشته باش

4- امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد


یا باید خانه مان را عوض کنم  ،یا پستچی را


تو که هر روز برایم نامه می نویسی .... مگه نه ؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!

"م ر و ا ر ی د"

بن بست نوزدهم

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س) - تقدیم به مزار خاموش شهدای گمنام-

به هر تابوت خالی که رسیدی

بغل کردیش گفتی : بسه! برگرد!

آخه تنها واسه تابوت خالی

مگه چند سال میشه مادری کرد؟

 

یه سنگ خالی و یک عمر با عشق

نشستی با یه دریا پاک کردی

آخه جای منی که زندگیتم

چه جوری یه پلاک و خاک کردی؟


نشستی حقت و ازمن بگیری

نشستی دست و پاهامو بیارن

نشستی بلکه شاید بعد یک عمر

یه روزی استخونامو بیارن

 

اگه تنها به دریا دل سپردم

ببین پشتم یه دریا مردِ مادر

یه روزی با من از این سنگر سرد

یه لشکر مرد بر میگرده مادر

 

ازون لالایایی که نخوندی

چشای خیلیا رو خواب برده

نه طوفانی نه سیلابی نه موجی

عجیبه خیلیا رو آب برده!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا مدیون شهداییم، فراموشمون نشه! 

شادی ارواح طیبه شهدا: صلوات.

"زی زی"

بن بست شانزدهم

"صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت"

ماه عزیز خدا در حال تموم شدنه .....و از حالا دلتنگیم واسه لحظه های خوبی که تو این ماه داشتیم.

آخه تازه داشتیم یاد میگرفتیم که با خدامون مهربونتر باشیم ، که اگه خواسته ای داریم چطور دل خدا رو بسوزونیم و با اشک و هزار جور زبون ریختن دلش رو به دست بیاریم. چطور واسه گناهامون معذرتخواهی کنیم.

داشت عادتمون میشد که اول سجده شکر به جا بیاریم و بعد بریم سر سفره نعمات خداوند. نماز اول وقت داشت عادتمون میشد.

چقدر شبهای احیا قشنگ خدا رو صدا کردیم و خواستیم از آتش اعمال خودمون نجاتمون بده.چقدر ناب و خالص بودن اون اشکا و العفو گفتنا!چه خوب بود تا سحر بیدار موندن و پای سجاده باهاش حرف زدن.

 ومردم چقدر با هم مهربونتر شده بودن! تو صف نماز وقتی دست میدادن و میگفتن "قبول باشه" حس میکردی از ته دلشونه، و وقتی میشنیدیم "التماس دعا"،واقعا دعا میکردیم واسه دیگران.

تازه آخر ماه یادمون میاد که چقدر دوستش داریم و چقدر عادت کردیم بهش.

چقدر زود گذشت این ماه قشنگ ، که باشبا و روزاش ما رو همراه کرد و این باور رو بهمون داد که اطاعت امر خدا غیر ممکن نیست.

بله!تازه داشتیم به فطرت پاک خودمون نزدیک میشدیم که عید فطر رسید.

ماه رمضان رفت.کاش عهدایی رو که باخدا بستیم فراموش نکنیم.کاش خدا رو فراموش نکنیم.

_____________________________________________________

پاورقی:

- عیدتون مبارک و اعمال و عباداتتون مقبول انشاء الله.

- خداحافظ ماه خدا! تو دوباره میآی اما ما...هستیم یا نه، فقط خدا میدونه..

-روز عید فطر هم به یاد همدیگه باشیم! این آخرین التماس دعای "بچه های کوی بن بست" تو ماه رمضان امساله!

-روز عید زیاد ناهار نخورید.(اینم آخرین توصیه بهداشتی این ماه رمضانه!)

شادی ارواح طیبه شهدا و علی نازنین صلوات.

"زی زی"

بن بست چهاردهم

خدایا چقدر بهانه جویی میکنی برای بخشیدن بندگان گناهکارت! هر ماه با یک سری اعمال و ادعیه دعوت میکنی...وقتی مفاتیح رو نگاه میکنم انگار دعوتنامه به یک ضیافت رو باز کردم...و در بین این اعمال و ایام شبهای قدر قدر بشتری داره، طوری که خودت فرمودی از هزار ماه بهتره.

وقتی در ابوحمزه میخونم :

وَ اَسْقَطْتَنی مِن عَیْنِک......"مرا از چشم خود انداختی"

تمام وجودم از غصه دوری آتش میگیره.مگه دردی بالاتر این هست که بنده ای از چشم مولای خودش بیفته؟ و مگه بنده ازین بی ارزشتر میشه؟

و بعد به  کًانَّکَ اسْتًحْیَیْتًنی..."ـ از عقوبت عصیانم بر کنارم کردی- ،گویا تو از من شرم داری!!"

و از شرم آب میشم...

"در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست..این دل زار نزار اشکبارانم چو شمع"

شب قدر شب قدر و ارزش گرفتن انسانه به مهر بی حدو مرز تو.که اگر نبود سه شب مهلت نمیدادی و دعوت نمیکردی..

سه شب برای زانو زدن ، عذر خواهی.سه شب مهلت آشتی،برای پرواز و بازگشت به آغوش خدا. شبهای خاص خلوت کردن بنده با خدا و خدا با بنده..خلوتی عاشقانه که غیر رو به اون راهی نیست.

یادمون باشه تو این مجال پرواز ، تو این خلوت ،دیگران رو هم در خیری که از خدا میخوایم شریک کنیم...التماس دعا.

-----------------------------

پاورقی:

خدایا به فرق شکافته علی (ع) و به عزاداری این شبهای بچه های حضرت زهرا(س) کمکمون کن..خدایا یتیم های کوفه پیاله های شیر رو به در خونه علی (ع) میارن و ما دستهای خالی.. ما رو دست خالی بر نگردون و دستگیرمون تو باش.خدایا عاشقمون کن.

"یا علی مددی"

-زی زی-

بن بست سیزدهم

شبهای رمضان یاد آور ، مناجاتهای شبانه علی (ع) ست.

غریبی که غربتش را تیرگی چاه می شناسد و حد و مرز شیفتگی اش را خدا.

مردی که بی نشان ترین دستهای خالی را به مهمانی مهر می برد و خشمش را نصیب اعداء دین الله می نمود.

مردی از تبار درد...عاشقی که حب و بغضش در راه محبوب بود.

علی جان از جهل اشباه الرجال قوم خود به تنگ آمدی ، اینک شیعه خود را بنگر که صد چندان گرفتار جهل و غفلت گشته...علی جان ببین که هنوز از پس قرنها، غریب مانده ای.

فدای غربتت آقا..برای شیعه ی سرگشته ی خود، دعایی ، مددی

-------------------------------------------

پاورقی:

 این اولین پستم تو این وبلاگه. واسه همین با نام و یاد مولامون شروع میکنم که ایشالا دستگیر و مقتدامون باشه تا دم رفتن.

و به رسم این بن بست ها : شادی روح شهدا و علی نازنین صلوات

"زی زی"

بن بست دوازدهم

اسم مظلومیت که میاد ناخودآگاه آدم یاد مولا علی میفته،یاد امام حسین علیه السلام...

دقت کردی امام حسن علیه السلام چقدر مظلومه؟ اونقدر مظلوم که یادت میره توی ذهنت بگی: سلام بر مظلوم بقیع، سلام بر حسن که مظلومیت رو به ارث گذاشته تا تو بی اختیار واسه مظلوم کربلا دلت بلرزه

امام حسن تجلی بُعد حلم مولا علی بود، کسی که تو تمام دوران حیاتش مظلوم بوده و سکوت کرده...

تو شب میلادت نیستم کنار مزار پاکت که چراغونی کنم صحن و سراتو آقای من، که جشن بگیرم و هلهله کنم...  راستی آقای من: کجای حرمت چراغونی کنم؟ روی خاکهای غریب بقیع؟ کنار کبوترهایی که سرشونو روی خاکها میذارن

قربون غریبی شما برم آقا، که تو خونه خودت هم  غریبی...

قربون امام رضا که باز با اینهمه عاشق و زائر هر کی میره حرم میگه: غریب الغربا، آقا شما غریب تری یا امام حسن؟

سلام بر تنهاترین سردار،سلام بر مظلوم همیشه تاریخ، سلام بر کریم اهل بیت

------------------------  

پاورقی:

1-تو شب میلادت دلم خیلی میگیره، دلم همش میره پیش تابوتی که خونی برمیگرده خونه،دلم میره تو کوچه های مدینه وقتی مادر راه خونه رو گم میکنه و …

-2تو شب میلادت یه بغض میشینه رو گلو که میخواد خفم کنه،بغض مظلومیتت و بغض ... بغض یه خاطره که...

3-یه اتفاق قشنگ تو این ویلاگ افتاده..زی زی جونم میخواد بیاد با من اینجا همخونه بشه، تو شب میلاد همخونه شدنمون رو به فال نیک میگیرم... زی زی جونم: خوش اومدی به کوی بن بست


سلام به همه

ااااههههم من اومدم...نمیدونم چی بگم! وقتی آدم وارد خونه دیگران میشه میگه "یاالله" یا "سلام" یا همچین چیزی. مرواریدجون لطف داره و میگه اینجا خونه خودته! امیدوارم همخونه خوبی باشم و خیلی خوشحالم که اینجا هستم.خب وقتی وارد خونه خودت میشی چی میگی؟؟

منم این تاریخ مبارک رو به فال نیک میگیرم و میگم: السلام علیک یا حسن بن علی (علیهما السلام)

اين چه شور است عزيزان كه بهر انجمن است
شـاد و خـرم دل يـــاران و بـدور از مــحــن اسـت
هــر طـرف مـيـگـذرم بـانـگ طـرب مـيـشــنـــوم
زانـكـه مـيـلاد حـسـن نـور دل بـوالـحـسـن اسـت.

زی زی

بن بست یازدهم

یه مادر همیشه دلش شور بچه شو میزنه،وقتی بچه تازه راه میفته هر جا میره دستشو محکم میگیره تو دستش...بچه همیشه با لجبازی میخواد دست مادر رو ول کنه اما مادر دستشو سفت تر میگیره

گاهی بهش لبخند میزنه،گاهی اخم میکنه،گاهی سرش داد میکشه،بعضی وقتا مجبور میشه کتکش بزنه که بهش بفهمونه کارش خطاست...که نباید هر چیزی میخواد بدست بیاره، که شاید چیزی که میخواد براش خطر داشته باشه!!!

دستت رو محکم گرفتم،گفتم منم مث بچه ام،زودی جذب ظواهر دنیا میشم،اگه دیدی دستم شل شده تو دستتو محکم­تر کن، نذار گم بشم،نذار پرت بشم،شده منو بزن،اخم کن، سرم داد بکش اما نخواه که بعضی چیزارو تجربه کنم.

آااااااااااااااااااای خدا: خیلی وقته خودم و خودت رو گم کردم

.

.

.

.

.

.

تو آشکاره ای، من زین میان گمم/کور ار نبیند این گنه آفتاب نیست/نقص از من است ور نه رخت را حجاب نیست...

---------------- 

پاورقی:

رضا امیرخانی:"من او" نوشت دلم میخواست یه کتاب مینوشتم به اسم "توی من"

رضا امیرخانی چن صفحه رو خالی گذاشت،" صفحه مربوط به او"، تمام فصلهای مربوط به "من" خالی میمونه!!!

درویش مصطفا: کاش دست منو هم مث علی میگرفتی و خشت خشت آجرهای ظاهری رو خراب میکردی تا به حق برسم...

شادی روح شهدا و علی نازم صلوات

"یا علی مددی"

بن بست دهم

زنی که تو ماشین کنارم نشسته میگه:یه مستاجر داشتیم که ماه رمضون موقع سحر از خواب بیدار میشدن و برقاشون روشن میموند واسه نیم ساعت اما نه صدای غذاخوردن میومد و نه بوی غذا.

حس کنجکاویم تحریکم کرد که برم از پشت پنجره اتاقشون ببینم ماجرا از چه قراره!!! دیدم اون زن و شوهر دارن با نون و پرتقال سحری میخورن...

---------------------------

ماه رمضون مث گذشته ها نیست،کمرنگ شده.خیلی ها روزه نمیگرن و خیلی ها روزه نگرفتن رو کلاس تلقی می کنند، خیلی ها راحت تو  خیابون روزه خواری می کنند... خیلی ها روزه میگیرند و روزه ندارند!!!

-----------------------

همه لطف ماه رمضون به دعای سحر و افطاره،به سحری درست کردنه، به یکدستی همه مردم جامعه هست، خدایا شکرت که دوباره مهمون ماه خوبت شدیم

و خداوند رحمت کنه اونهایی که سال قبل مهمون ماه خدا بودند و امروز پیش خدا هستند

---------------------

هیچ چیزی جای ربنای استاد شجریان رو نمیگیره، دلم واسه شنیدنش وقت افطار تنگ شده، کاش استاد خودشو قاطی سیاست نمیکرد

---------------------

روح تمام شهدا و علی نازم شاد

"یا علی مددی"


 

بن بست هفتم

يك نامه به يك دوست

سلام

 حال من خوب نيست، امّا هميشه براي سلامتي شما، شمع روشن مي‌كنم. مدتي است كه همه را از خود، بي‌خبر گذاشته‌ايد. حتماً مي‌دانيد كه پدربزرگ مرد! براي پدر هم نفسي بيش نمانده است. جمعة پيش، سخت بيمار بود. از بستر برنمي‌خاست. چشم‌هايش، پشت پنجره افتاده بود. قلبش تا لب‌ها بالا آمده بود و همان‌جا مي‌تپيد. زمزمه مي‌كرد، مي‌گفت:

دوست را گر سر پرسيدن بيمار، غم است

گو بران خوش، كه هنوزش نفسي مي‌آيد

مادر و مادربزرگ، خيلي بي‌تابي مي‌كنند. هر سال كه نرگس باغ، شكوفه مي‌دهد، آنها هم به خود وعده مي‌دهند كه امسال مي‌آيي. مادر، ديگر خانه‌داري نمي‌كند. معلم شده است. دعاي عهد، درس مي‌دهد، به ماهي‌هاي حوض. زنگ‌هاي تفريح، سماور را آتش به جان مي‌كند و حافظ مي‌خواند. انتخاب غزل را به خود حافظ مي‌سپارد. هميشه مي‌گويد: حافظ مگر همين يك شعر را دارد؟ بعد مي‌خواند:

مژده اي دل، كه مسيحا نفسي مي‌آيد
كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي‌آيد
از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش
زده‌ام فـالـي و فريادرسـي مي‌آيـد

 اين از خانه. دو سه جمله‌اي هم از روزگارمان برايت بنويسم. نمي‌دانم چرا آسمان بخيل شده است، نمي‌بارد. زمين سنگ‌دلي مي‌كند، نمي‌روياند. ماه و خورشيد، چشم ديدن همديگر را ندارند. خيابان‌ها پر از غول‌هاي آهني شده‌اند. كوچه‌ها امن نيستند. مردم، جمعه‌هاي خودشان را به چند خندة تلخ مي‌فروشند. هيچ حادثه‌اي ذائقه‌ها را تغيير نمي‌دهد. مثل اينكه همه سنگ و چوب شده‌ايم. عجيب است! دامادها از حجله مي‌ترسند. عروسي‌ها را در كوچه‌هاي بن‌بست مي‌گيرند. اذان، رنگ پريده به خانه‌ها مي‌آيد. نماز، زمين‌گير شده است.

رمضان، مهمان ناخوانده را مي‌ماند كه سرزده، بزم مردم را بر هم مي‌زند. از روزه در شگفتم كه چرا افطار را خوش نمي‌دارد. حج، هزار زخم از خال مغيلان بر تن دارد. جهاد، بهانه‌گير شده است. آدم‌ها كيسه‌هايي پر از خمس و زكات، به ديوارهاي گورشان آويخته‌اند. نپرس موريانه‌ها، چه به روزگار مسجد آورده‌اند. از همه تلخ‌تر اينكه، عصرهاي جمعه، دلم نمي‌گيرد. شنيده‌اي ديگر كسي پاي شعرهايش، تخلص نمي‌گذارد و شاعران، يعني زمين‌خوردگان وزن و قافيه؟ نمي‌دانم وقتي اين نامه را مي‌خواني، كجا ايستاده‌اي. هر جا هستي، زودتر بيا. از بس شما را نديده‌ايم چشمانمان هرزه شده است. بيم دارم اگر چندي ديگر بگذرد، ندبه خوان‌هاي مسجد، پيرتر شوند. آدم‌ها همه ديرباورند و زود رنج، بهانه مي‌گيرند. مي‌گويند: او نيز ما را فراموش كرده است.

 امّا من مي‌دانم كه شما، همه را به اسم و رسم و نيت، به ياد داريد. دوست دارم باز برايت بنويسم. امّا يادم آمد كه بايد به گلدان‌ها آب بدهم. مادرم گفته است، اگر به شمعداني‌ها آب بدهم، آنها براي آمدن تو دعا مي‌كنند. راست مي‌گويد. از وقتي كه مرتب آبشان مي‌دهم، دست‌هاي سبزشان را رو به آسمان گرفته‌اند.

 

----------------------------------------- 

پاورقی:

دلم مدتی است دیگر دل نیست،بهانه گیر شده و پر از سیاهی،چن وقت پیش موقع خواب مث همیشه دلم گرفت،گفتم هم نفس،امام زمان چرا انقد در حق ما ظلم میکنید؟مگر ما از مردم کوفه بدتریم که باید اینهمه از امام عصرمان دور باشیم،حرفهایم سنگ شده رو سینه و بغض دارد خفه ام میکند!! حرفهایی که فقط میشود به او گفت...هم نفس گفت:تو به او نزدیک شو او همیشه کنارمان است

دیر وقتی است دیگر جواب سلامم را نمیدهی،سایه سنگین شدی،من اینها را می فهمم،درد میکشم وحق میدهم،و تو مدام در گوشم زمزمه میکینی:

                                   " فاصله شیعیان ما از ما به اندازه گناهانشان است"

چقدر فاصله اینجاست بین آدمها!!!