توى اهواز سرباز بودم. هر وقت مى خواستم بيايم خرمشهر، بايد از پادگان مرخصى مى گرفتم.

سراغ هر كس رفتم و گفتم «آقا! نمى شه يه جورى ما بمونيم خرمشهر و هى نريم پادگان

گفتند «بايد برگردى واحدت وگرنه سرباز فرارى حساب مى شى! اون هم فرارى زمان جنگ»

جهان آرا را توى خيابان ديدم. رفتم و قضيه را برايش گفتم. او هم حرف بقيه را زد.

كارم شده بود رفت و آمد بين خرمشهر و اهواز.

بالاخره گير افتادم. نزديكى هاى آبادان. گفتند «سرباز فرارى هستى

هرچه گفتم، فايده نداشت. گفتم «بابا! من كه از خدامه نرم اهواز. شما يه كارى بكنين بمونم

دست هايم را بستند و بازداشتم كردند.

يك هو چيزى يادم افتاد. گفتم «برين از جهان آرا بپرسين. اون حال و وضع من رو مى دونه

نيمه شب بود. با يك سينى غذا آمدند سراغم براى معذرت خواهى.

نفهميدم جهان آرا را چطورى پيدا كرده بودند. هرچه بود، او حرف هاى من را تأييد كرده بود. اصلاً باورم نمى شد من را يادش مانده باشد.

--------------------------------------------------------------------- 

1-تا وقتی کتاب "دا" رو نخونده بودم اون آهنگی که هر سال از تلویزیون پخش میشه رو کامل درک نکرده بودم:

ممد نبودی ببینی شهر ازاد گشته... امسال تو سالروز آزداسازی خرمشهر حال و هوای دیگه ای دارم...شهری که هنوز از زخمی کهنه رنج میبره...کاش قدر دون باشیم...

2-ماه رجب اومده...ماه خوب خدا...ماه خود خدا.5 شنبه لیله الرغائبه،شب آرزوها، تو دعاها همدیگه رو فراموش نکنیم...

3-تو چشام زل زد گفت :تو فرشته ای،نگاش کردم و گفتم من فرشته نیستم زینب هستم..گفت نه فرشته ای گفتم نه زینبم!!! خندید گفت آهان از اون لحاظ...با یه غمی گفتم آره از اون لحاظ...(شکر که دوباره زینب هستم)

"مرواریـــــــد"