بن بست صد و شش
یاد دارم کودکی بودم خرد
با صدای گرم مادر
هر صبحدم
در میان بستری نرم و تمیز
می گشودم چشم بر نور سفید
می گشودم دل بر نور امید
یاد دارم سفره خانه ما
بوی سنت می داد
داخل خانه ما
جلوه ای زیبا داشت
از زن ایرانی
جلوه ای از یک شمع
ذره ذره می سوخت
و نداشت پرو ایی
که به آخر برسد
کودکم هوش بدار
قبر مادر اینجاست
جای مادر خالیست
دل من تنگ شده
مادرم دیگر نیست
همیشه از فکر اینکه یه روزی مادرم نباشه میترسیذم تنم یخ میشد
الان ۳۴ روزه که احساس سرمای شدید میکنم
مادر مظلومم زیر خروارها خاک خوابیده و من دل تنگ نبودنش و نداشتنش هستم
کاش زمان به عقب بر میگشت
کاش میشد اونو محکم تو بغلم بگیرم
آاااااااااااااخ که چه درد بدیه بی مادری...
م ر و ا ر ی د
+ نوشته شده در دوشنبه ششم دی ۱۳۹۵ ساعت 19:32 توسط زی زی-مروارید
|
وقتي به بن بست ميرسي اساسي حالت گرفته ميشه... اما خوب که نگاه کنی می بینی همه جای دنیا بن بسته، ته این کوچه هم بن بسته اما اين بن بست ، بن بست مرام و عشقه..نبينم دلت بگيره...