امروز صبح که اومدم دانشگاه همه چیز آروم بود: ظاهرا..

ولی انگار یه چیزی غیر عادی بود !دانشجوها اینجا و اونجا دور هم جمع شده بودن و پچ پچ میکردن!

شاید فکر یه تحصن دیگه بودن..بعید بود

بعد شنیدم چی شده... دیشب یکی از دانشجوهای پسر از طبقه هفتم خوابگاه  خودش رو پرت کرده پایین و تمام...... 

باورش سخته! خدایاااااااااااا...چقدر از تو دوریم و چقدر تو رو نشناختیم! اونقدر که یادمون  رفته مالک زندگی خودمون نیستیم...یادمون رفته هر چی داریم متعلق به توئه و ما فقط مهمون این دنیاییم . مهمونی که باید امانتدار باشه باید مودب باشه و به صاحبخونه جسارت نکنه...

آخه مگه ما خودمون به میل و اختیار اومدیم که بزرگترین نعمتی رو بهمون دادی زیر سوال میبریم و رشته زندگی رو با دست خودمون میبریم؟؟ از آدمای ضعیف بیزارم....آخه چطور میشه از شهدا نگم؟ اونا که حیاتشون رو بزرگترین داراییشون رو تقدیم خدا کردن..با عشق با اعتقاد...

خدایا ما رو در پناه خودت بگیر دنیا بدون تو جای ترسناکیه..دنیا بدون تو یه کابوس تلخه...بیدارمون کن از خواب و کمک کن فراموشت نکنیم فراموش نکنیم کی هستیم و چرا اومدیم...

"زی زی "