از وقتی دخترش نامزد گرفت پریشون شد،اوایلش خوب بود اما وقتی دخترش میرفت خونه نامزدش بهونه گیریهاش شروع شد.درسته مادر بود واون دختر اما چون دختر آخر خونواده بود یه جور دیگه روش حساب باز میکردن.

موقعی که اونو باردار بود خیلی سختی کشید،شاید همین باعث شد اونو یه جور سوای بقیه دوست داشته باشه. هر بار دخترش میرفت خونه نامزدش از دیگران میپرسید پس فلانی کی میاد؟ امروز چند شنبه است؟ و همه اینا دست به دست هم داد که افسردگی خفیف بگیره و کم کم چیزای کوتاه مدت رو فراموش کنه...

توی مطب دکتر مغز و اعصاب وقتی تو چشمای دخترش نگاه کرد توی نگاهش خیلی حرف بود و توی دل اون دختر یه دنیا آشوب که امروز اگه اینجاست بخاطر اینه که اون سهل انگاری کرده،که یادش نبوده مث قبل باید حواسش به همه باشه،به همه الا خودش...شاکی بود اما از خودش...

مدتهاست توی دل دختر آشوبه،بخاطر بابا و بخاطر ناراحتی های مامان.دختر که باشی توی دلت همیشه آشوبه و چقدر بده که به جای اون دختر باشی...

---------------------------------------

پاورقی:

میلاد کریمه اهل بیت مبارک...این روز رو به همه دخترای ایران زمین تبریک میگم

از امام رضام میخوام به حق خواهرش حافظ خواهرای نازم(آجی زهرام،آجی وجیهه و آجی کلثوم) باشه

خداجون: به من صبر بده و قدرت تحمل سختی ها

"مرواریـــــــد"