بن بست بیستم
4 شنبه هفته پیش بود که دوست خوب وبلاگیم که بوشهریه با همسرش اومدن خونمون.کسی که هیچوقت فکرشو نمیکردم ببینمش ، آدمی که توی نت بود و من با نوشته هاش میشناختمش حالا شده بود مهمون خونمون...خیلی خوشحالم کردند
5 شنبه هفته قبل رفتیم همدان مهمونی. تو یه روستایی تو نهاوند.مردمی که خیلی ناز و دوست داشتنی بودن، درست مث 10 سال پیش اینجا.سبک زندگیشون و رفتارشون و کوچه هاشون برام جالب بود، مخصوصا خونگرم بودنشون...دلم برای قدیمای اینجا تنگ شد!!!
یه شب رفتیم عروسی.تو عروسیشون جز بستگان درجه یک کسی نمی رقصید، و جالبتر اینکه همه خانمها با چادر اومده بودن، حالا اینجا با چادر بری عروسی دم تلفات میده عروسی (چن نفر از خنده میمیرن
).درست فردای عروسی یه تازه عروس رو که شوهرش کشته بود دفن کردن.با میزبانمون و زن داداشم رفتیم تشیع جنازه...نمیدونم چرا گریم گرفته بود کسی که نمیشناختمش، مطمئنا دلم برای اون زیاد نمی سوخت، سوز صدای مدرش که با یه داغی میگفت"رولَه" جیگرمو آتیش میزد...
وقتی جنازه رو بردن برای نماز میت دیدم از اونهمه زن فقط چن نفر رفتن برای نماز،من و زن داداشم هم رفتیم، دوستمون گفت کجا میرید؟ گفتیم نماز میت بخونیم خوب!! با تعجب نگامون کرد اشاره کردم به یکی از دوستای اونجام که تو نمیای نماز و اون بخاطر من اومد...بعد نماز کلی راجع به ثواب میست گفتیم و اونها پشیمون شدن که چرا تا حالا نماز میت نمیخوندن!!!![]()
از همه جالبتر اینکه اکثر که نه، تقریبا تمام ازدواجهای اونها فامیلیه.من که سرگیجه گرفتم بسکه برام گفتن فلانی فامیل فلانیه، زن داداش اونه، میشه خواهرزاده این
... تو دلم گفتن عجب فامیلای باحالی دارن که نمیزارن دختراشون بترشن![]()
حالا خدا به ما هم فامیل داده
،(غریب پرستها
ا)
البته گفتن اگه تو فامیلشون کسی لیسانس بگیره عمرا دختر فامیل رو نمیگیره
(نتیجه اینکه ما عاقبتی جز ترشیدن نداریم آخه پسرای فامیل ما
...)
یه چن جای تاریخی هم رفتیم اما مهمتر از همه غار علیصدر بود که متاسفانه قسمت نشد بریم.. مث کلاغ از وقتی راه افتادیم غار غار(از اون قار قارها نه) کردیم دست آخر به جیک جیک افتادیم!!!![]()
خلاصه اینکه دیدن شهرهای ایران مخصوصا شهر اسد آباد که تو دره بود برام لحظات قشنگی رو رقم زد.
زندگی با مردمی که همیشه ازشون جک ساختند اما من لحظه شماری میکنم که یه بار دیگه قسمت بشه بیان شمال تا بتونیم محبتشونو جبران کنیم![]()
----------------------------------
پاورقی:
1-توی سفره که آدم همسفرهاشو میشناسه، تو این سفر مروارید رو شناختم، ازش توقع نداشتم!!!
2-رفتم سفر حال و هوام عوض بشه، اما هیچ تکونی نخوردم، فقط شبا تو جاده حس کردم خیلی سبکم
پای آمدنت که نباشد اگر تمام جاده های عالم هم به خانه من ختم شوند، باز هم نمیرسی
"م ر و ا ر ی د"
وقتي به بن بست ميرسي اساسي حالت گرفته ميشه... اما خوب که نگاه کنی می بینی همه جای دنیا بن بسته، ته این کوچه هم بن بسته اما اين بن بست ، بن بست مرام و عشقه..نبينم دلت بگيره...