چشمای قشنگی داشت نمیشد بگی سبز آخه یه رنگ خاصی داشت که مجذوبش میشدی

با موهای طلایی که مث آبشار رو شونه هاش ریخته بود

دوست داشتنی بود و مهربون.با بچه های دبستان همیشه براش میخوندیم

"منیژه مو طلایی/از خونه بیرون نیایی/مردم تو رو می بینن/غش میکنن میمیرن"

و حالا...

یک هفته است منیژه مو طلایی زیر خروارها خاک خوابیده

یه چیزی عذابم میده،داغ نبودنش و نداشتنش یه طرف،نبودن طفل معصومهاش تو مراسم عزای مادرشون یه طرف.

امروز تو مراسم هفتش داشتم به این فکر میکردم یه روزی بچه هاش بزرگ میشن و حتما سراغ مادر مهربونشونو میگیرن که بخاطر اونها و دوری از اونها جون داد

نمیدونم چرا مردم روستا اینقد طرز تفکرشون عصر حجریه.چرا دختراشونو زود شوهر میدن که آخر و عاقبتشون بشه این.دلم میخواد خال خال موی سر این مدل پدر و مادرهارو بکنم.

خوبه داماداشون نه تحصیلکرده هستن نه همچی تحفه که اونها هول ورشون میداره و دخترشونو که دست چپ و راست رو تشخیص نیمدن شوهر میدن.حالا بعد نامزدی دخترشون قیافه هاشون دیدنیه،به بقیه فخر میفروشن!!!

از مرگ منیژه بیشتر عصبانیم تا ناراحت...

حق منیژه موطلایی این نبود...

خدایا:روحش رو شاد کن و بهش آرامش بده

آمــــــــــــــین

"م ر و ا ر ی د"