بن بست هفتاد و سوم
چشمای قشنگی داشت نمیشد بگی سبز آخه یه رنگ خاصی داشت که مجذوبش میشدی
با موهای طلایی که مث آبشار رو شونه هاش ریخته بود
دوست داشتنی بود و مهربون.با بچه های دبستان همیشه براش میخوندیم
"منیژه مو طلایی/از خونه بیرون نیایی/مردم تو رو می بینن/غش میکنن میمیرن"
و حالا...
یک هفته است منیژه مو طلایی زیر خروارها خاک خوابیده
یه چیزی عذابم میده،داغ نبودنش و نداشتنش یه طرف،نبودن طفل معصومهاش تو مراسم عزای مادرشون یه طرف.
امروز تو مراسم هفتش داشتم به این فکر میکردم یه روزی بچه هاش بزرگ میشن و حتما سراغ مادر مهربونشونو میگیرن که بخاطر اونها و دوری از اونها جون داد
نمیدونم چرا مردم روستا اینقد طرز تفکرشون عصر حجریه.چرا دختراشونو زود شوهر میدن که آخر و عاقبتشون بشه این.دلم میخواد خال خال موی سر این مدل پدر و مادرهارو بکنم.
خوبه داماداشون نه تحصیلکرده هستن نه همچی تحفه که اونها هول ورشون میداره و دخترشونو که دست چپ و راست رو تشخیص نیمدن شوهر میدن.حالا بعد نامزدی دخترشون قیافه هاشون دیدنیه،به بقیه فخر میفروشن!!!
از مرگ منیژه بیشتر عصبانیم تا ناراحت...
حق منیژه موطلایی این نبود...
خدایا:روحش رو شاد کن و بهش آرامش بده
آمــــــــــــــین
"م ر و ا ر ی د"
وقتي به بن بست ميرسي اساسي حالت گرفته ميشه... اما خوب که نگاه کنی می بینی همه جای دنیا بن بسته، ته این کوچه هم بن بسته اما اين بن بست ، بن بست مرام و عشقه..نبينم دلت بگيره...