داره بارون میاد.روبروم یه کوچه هست با مردمی که باهاشون غریبه ام.شهری که بهش عادت نکردم و محیطی که جز دو سه جا توش احساس آرامش ندارم.شاید سخت میگیرم اما بیشتر از همه دلتنگم

دلتنگ خونمون.دلتنگ روستامون.و دلتنگ خونواده ام.تصمیم گرفتم مثل اسکارلت باشم که میگفت"بعدا به آن فکر میکنم" میخوام بعدا بهش فکر کنم،که دیگه هفته ای یه بار باید تو خونه پدری باشم.نازک نارنجی شدم انگار اما مطمئن نیستم که اینطور باشه.اگه اینطوره پس بقیه هم شدن حتی داداش،حتی زن داداش که شب عروسی اشک می ریخت حتی یاسین که موقع جدا شدن بارها صورتمو میبوسه و ...حتی دامادمون که شاکی شده که چرا دیر به دیر میرم خونه!!!

روز پدر نزدیکه.همه بهوونه من واسه نوشتن پدرمه.کسی که دیوانه وار دوستش دارم.کسی که به داشتنش افتخار میکنم.به مهربونی و غروره نازنین پدرم. و حالا،حالا که کیلومترها جسمم ازش دوره میخوام بدونه،هر جای دنیا که باشم دلم اونجاست و دستای پر مهرش رو می بوسم.مردی که برام الگوی تمام عیاره.

از خدا میخوام بهم کمک کنه مثل همیشه براش دختری کنم و دل مهربونش نلرزه

-------------------------------------------------

دوباره انتخابات و دوباره حرف و حدیثها...سعی می کنم اینبار بیشتر شنونده باشم

اینطوری خیلی بهتره!!!