بزرگ شدیم و فهمیدیم که دارو آبمیوه نبود ...
بزرگ شدیم و فهمیدیم چیزهایی ترسناک تر از تاریکی هم هست
بزرگ شدیم ... به اندازه ای که
 فهمیدیم پشت هر خنده مادرم هزار گریه بود و
پشت هر قدرت پدرم یک بیماری نهفته بود...
بزرگ شدیم ... و یافتیم که مشکلاتمان دیگر
 با یک شکلات ، یک لباس یا کیف حل نمی شود ...
و اینک والدینمان دیگر دستهایمان را برای عبور
 از جاده نخواهند گرفت و یا حتی برای عبور
 از پیچ و خم های زندگی ...
بزرگ شدیم و فهمیدیم که این تنها ما نبودیم که بزرگ شدیم ،
 بلکه والدین ما هم همراه ما بزرگ شده اند و
چیزی نمانده که بروند 
و یا هم اکنون رفته اند ...
خیلی بزرگ شدیم ...
و فهمیدیم سخت گیری مادرم عشقش بود ...
و غضبش عشق بود
و تنبیه اش عشق بود 
عجب دنیایی است ، 
و عجیب تر از دنیا چه کوتاه است عمرمان
 
--------------------------------------- 
سلامتی همه مادرها و مادر مظلوم خودم که خیلی وقته دیگه کم میخنده و حرف نمیزنه
"صـــــــــــــــــــلوات"
پ.ن:
ممنون که سالگرد ازدواج و تولدم رو تبریک گفتی دوست خوب ولی مدتیه شادیهامون سطحیه
مهم نیست یه مادر باسواد باشه یه نه،مهم نیست زبر و زرنگ و شیک باشه یه نه
مهم فقط اینه که اون هر چی که هست مادره
مهم اینه که بخاطزت خیلی درد کشیده
دلم دوباره شادی مادرم رو میخواد
خدااااااااااااا جوووووووووووووون