بن بست صد و چهارم
بزرگ شدیم و فهمیدیم که دارو آبمیوه نبود ...
بزرگ شدیم و فهمیدیم چیزهایی ترسناک تر از تاریکی هم هست
بزرگ شدیم ... به اندازه ای که
فهمیدیم پشت هر خنده مادرم هزار گریه بود و
پشت هر قدرت پدرم یک بیماری نهفته بود...
فهمیدیم پشت هر خنده مادرم هزار گریه بود و
پشت هر قدرت پدرم یک بیماری نهفته بود...
بزرگ شدیم ... و یافتیم که مشکلاتمان دیگر
با یک شکلات ، یک لباس یا کیف حل نمی شود ...
با یک شکلات ، یک لباس یا کیف حل نمی شود ...
و اینک والدینمان دیگر دستهایمان را برای عبور
از جاده نخواهند گرفت و یا حتی برای عبور
از پیچ و خم های زندگی ...
از جاده نخواهند گرفت و یا حتی برای عبور
از پیچ و خم های زندگی ...
بزرگ شدیم و فهمیدیم که این تنها ما نبودیم که بزرگ شدیم ،
بلکه والدین ما هم همراه ما بزرگ شده اند و
چیزی نمانده که بروند
بلکه والدین ما هم همراه ما بزرگ شده اند و
چیزی نمانده که بروند
و یا هم اکنون رفته اند ...
خیلی بزرگ شدیم ...
و فهمیدیم سخت گیری مادرم عشقش بود ...
و غضبش عشق بود
و تنبیه اش عشق بود
عجب دنیایی است ،
و عجیب تر از دنیا چه کوتاه است عمرمان
---------------------------------------
سلامتی همه مادرها و مادر مظلوم خودم که خیلی وقته دیگه کم میخنده و حرف نمیزنه
"صـــــــــــــــــــلوات"
پ.ن:
ممنون که سالگرد ازدواج و تولدم رو تبریک گفتی دوست خوب ولی مدتیه شادیهامون سطحیه
مهم نیست یه مادر باسواد باشه یه نه،مهم نیست زبر و زرنگ و شیک باشه یه نه
مهم فقط اینه که اون هر چی که هست مادره
مهم اینه که بخاطزت خیلی درد کشیده
دلم دوباره شادی مادرم رو میخواد
خدااااااااااااا جوووووووووووووون

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 13:5 توسط زی زی-مروارید
|
وقتي به بن بست ميرسي اساسي حالت گرفته ميشه... اما خوب که نگاه کنی می بینی همه جای دنیا بن بسته، ته این کوچه هم بن بسته اما اين بن بست ، بن بست مرام و عشقه..نبينم دلت بگيره...