اون روزها یادم نمیره،وقتی حرف از تنهایی میزدی،وقتی اشک تو چشات جمع میشد دلم برات میسوخت،بهت گفتم من هیچوقت تنها نبودم با حسرت نگام کردی، چشام برق زد.گفتم:من تنها نیستم چون خدارو دارم

یه طوری نگام کردی،یه طوری که ته دلم لرزید

خواستم تنهایی هاتو ازت بگیرم،تنهایی تو خیلی بزرگ بود اونقدر که منو تو خودش حل کرد.بعدها تنها شدم.تو بودی، دوستهام بودن ،خونوادم بودن،هم نفس بود اما من تنها بودم

گفتم خیلی تنهام...خندیدی...گفتی تو که میگفتی خدارو داری پس چی شد؟ چرا تنها شدی؟

----------------------------------

پاورقی:

نوجوون که بودم خیلی تو فاز نماز شب بودم،شبها که نماز میخوندم صبحش میرفتم جلو آینه به صورتم نگاه میکردم میخواستم ببینم چهره ام نورانی شده اصلا!!!

خیلی وقته میترسم خودمو تو آینه ببینم...

برای خدا:

وقتی از بنده هات امتحان میگیری هر چقد هم سخت یعنی اینکه میخوای ببینی ماها ارزش اینو داریم مسئولیت بزرگ بهمون بدی یا نه!نه تو امتحانات تمومی داره نه من تجدید شدنم...

"یا علی مددی"