بن بست سی ام
(خوندن این پست فقط حوصله میخواد
)
- دوتا خانواده دور هم نشسته بودن و هر کسی با دیگری گرم حرف زدن بود. صدا به صدا نمیرسید. بلند و با لحنی که سعی میکرد طنز آمیز باشه گفت: چه خبره بابا! کمتر غیبت کنید! پدرش از اون ور اتاق با چشم غره گفت: غیبت چیه دختر؟ داریم "حرف " میزنیم!
ـ از مغازه که بیرون اومد رنگ سرخ کیف و کفش دختر تو چشمش زد..دخترک با سر و وضعی عجیب و غریب و با آرایشی تند دست در دست شوهرش راه میرفت و از گوشه چشم به زمین و زمان فخر میفروخت..و شوهر ذوق زده به تاثیر زیبایی اون در صورت مردم خیره شده بود و انگار میگفت:" ببینید این تابلو نقاشی نفیس متعلق به منه!" نگاه حریص مردم ، امّا که روی صورت و اندام دختر در رفت و آمد بود،چیز دیگه ای میگفت!
- مامور آمارـ دختر ۱۸ ساله ریز اندامی بود که انگشتای یخ زدش رو دور لیوان چایی حلقه کرده بود و تند و تند از وضع زندگیش میگفت. از اینکه خجالت میکشه اسم محلشون رو بگه ، ازینکه مامور آمار شده تا خرج ترم اول دانشگاهش رو بده.. اسم رشته ش رو پرسید اما اونقدر طولانی بود که همون لحظه فراموش کرد.براش تجربه شده بود که هرچی اسم رشته طولانی تر باشه به همون اندازه رشته به دردنخورتره! وقتی دخترک رفت زیر آسمون از ته دل خدا رو بخاطر نعمتاش شکر گفت و عهد کرد که اگه روزی درآمدی داشت سهمی ازون رو مخصوص کمک به فقرا کنار بذار..بعد سرمای هوایادش اومد و سریع دوید داخل ساختمون و همه چیز فراموشش شد!
- شب سر سجاده دونه های تسبیح رو میچرخوند که به خودش اومد! تمام مدت به لباسی فکر کرده بود که قرار بود تو عروسی آخر هفته بپوشه!! سرش رو زیر انداخت و دونه های تسبیح از چرخیدن موندن..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاورقی:
- تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد؟!
زی زی
وقتي به بن بست ميرسي اساسي حالت گرفته ميشه... اما خوب که نگاه کنی می بینی همه جای دنیا بن بسته، ته این کوچه هم بن بسته اما اين بن بست ، بن بست مرام و عشقه..نبينم دلت بگيره...