بن بست پنجاه و سوم
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم
كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره
شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری
مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای
خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی
موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
----------------------------------------
*بعضی وقتا خیلی راحت از خیلی چیزا میگذریم بی ااونکه بدونیم اصل ماجرا چیه...
*زودرنج شدم و عجول.صبوره و آروم.شرمنده ام میکنه همیشه،میخوام بدونه که خیلی نازنینه
*میخوام بدونی که خیلی عزیزی،مث خواهرام،از خدا میخوام پشت و پناهت باشه و تنهات نذاره آجان نازم
*بعضی وقتا که بهش فکر میکنم می بینم چقدر تنها و غریبه.اونقد که خیلیا یادشون میره حتی بهش روزی یکبار سلام بدن،اونقد که حتی جواب سلامش رو هم نمیدن..."اللهم عجل لولیک الفرج"
"یا علی مددی"
»م ر و ا ر ی د"
وقتي به بن بست ميرسي اساسي حالت گرفته ميشه... اما خوب که نگاه کنی می بینی همه جای دنیا بن بسته، ته این کوچه هم بن بسته اما اين بن بست ، بن بست مرام و عشقه..نبينم دلت بگيره...