بن بست بیست و یکم

بابا همه آرزوش بود که داداش و زن داداشم برن مکه، خدارو شکر بابا خودش اسمشون رو واسه حج نوشت...

عمه جون(مادر زن داداشم) که وضع مالی خوبی نداشتن هم شکر خدا امسال تونستن واسه حج بنویسن..خوشحالم برادرم داره میره حج، اما اینکه عمه جونم هم میخواد بره یه طوری میشم

عمه بزرگه و عمومحمد هم ثبت نام کردند تو فامیل ما فعلا 8 نفر اسم نوشتند...لجم گرفت که چرا همه یهو با هم میرن اما عمو محمد گفت میترسی هواپیما سقوط کنه یهو کلی عمو و عمه از دست بدی؟

عموعلی تقریبا 45 سالشه،بین عموهام با اون و یکی دیگه خیلی صمیمی هستم(بگم که همه عمه و عموهام ناتنی هستند یعنی مادرشون با مامان بابام یکی نیست)

زن عمو میگفت چن شب پیش که داداش اینا ثبت نام کردند خونه خواهرش بود، خواهر و خواهرزاده هاش همه ثبت نام کردند،وقتی خواهرش گفت شما چرا اسم نمینویسید، زن عمو میزنه زیر گریه که ما پولشو نداریم و کلی هم زیر قرضیم...میگفت که خیلی دلش شکسته بود...

حسن پسرعمو علی وقتی به دنیا اومد زن عمو براش یه گردنبند و پلاک گرفت، اون موقع کلا 50 تومن خرید اونو، همون شب زن عموم خواب دید یکی اومده بهش میگه:چرا دست دست میکنی، برو زود اسمتو بنویس، زن عمو تو خواب بهش میگه: ما که پولی نداریم با کدوم پول؟ و اون گردنبند رو نشونش میده و میگه: برو اینو بفروش

وقتی زن عمو به عموجون میگه عمو عصبانی میشه که چرا حرف الکی میزنی، نمی بینی ما تو قرضیم و زن عمو بی اعتنا به حرف عمو میره جواهری و اون گردنبند و دو تا انگشترش رو میفروشه

وقتی جواهریه گفت قیمت طلاهاش چقد شده زن عمو زد زیر گریه طوری که جواهری فکر کرده اون واسه جواهراتش گریه می کنه، گفت خانم نمیخوای بفروشی؟؟،فکر میکنید پول طلا چقدر شد؟

دقیقا "یک میلیون ششصد هزار تومن" یعنی هزینه ثبت نام دو نفر!!!

وقتی خدا بخواد دیگه خلق چیکاره است، بیخود نیست که میگیم باید خود خدا بخواد

زن عموم سیده هست، همیشه سعی کردم احترام سیدهارو یه جور دیگه داشته باشم،نمیدونم تونستم یا نه، و یه سیده که اینجا با من همخونه شده، آجی جونم زی زی نازم که امیدوارم بتونم حرمت حضورش رو نگه داشته باشم

"یا علی مددی"

----------------------------------------- 

پاورقی:

1-اول مهر هم داره میاد،همیشه از حال و هوای اول مهر بیزار بودم، اما همیشه این شعر دبستان رو زمزمه میکنم:باز هم اول مهر آمده بود و معلم آرام اسمها را میخواند...

2-فردا 31 شهریور یادواره شهداست، کاش شرمنده شهدا نباشیم( روحت شاد علی نازم)

3-خدا جون خودت هوای مارو داشته باش

4- امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد


یا باید خانه مان را عوض کنم  ،یا پستچی را


تو که هر روز برایم نامه می نویسی .... مگه نه ؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!

"م ر و ا ر ی د"

بن بست بیستم

4 شنبه هفته پیش بود که دوست خوب وبلاگیم که بوشهریه با همسرش اومدن خونمون.کسی که هیچوقت فکرشو نمیکردم ببینمش ، آدمی که توی نت بود و من با نوشته هاش میشناختمش حالا شده بود مهمون خونمون...خیلی خوشحالم کردند

5 شنبه هفته قبل رفتیم همدان مهمونی. تو یه روستایی تو نهاوند.مردمی که خیلی ناز و دوست داشتنی بودن، درست مث 10 سال پیش اینجا.سبک زندگیشون و رفتارشون و کوچه هاشون برام جالب بود، مخصوصا خونگرم بودنشون...دلم برای قدیمای اینجا تنگ شد!!!

یه شب رفتیم عروسی.تو عروسیشون جز بستگان درجه یک کسی نمی رقصید، و جالبتر اینکه همه خانمها با چادر اومده بودن، حالا اینجا با چادر بری عروسی دم تلفات میده عروسی (چن نفر از خنده میمیرن).درست فردای عروسی یه تازه عروس رو که شوهرش کشته بود دفن کردن.با میزبانمون و زن داداشم رفتیم تشیع جنازه...نمیدونم چرا گریم گرفته بود کسی که نمیشناختمش، مطمئنا دلم برای اون زیاد نمی سوخت، سوز صدای مدرش که با یه داغی میگفت"رولَه" جیگرمو آتیش میزد...

وقتی جنازه رو بردن برای نماز میت دیدم از اونهمه زن فقط چن نفر رفتن برای نماز،من و زن داداشم هم رفتیم، دوستمون گفت کجا میرید؟ گفتیم نماز میت بخونیم خوب!! با تعجب نگامون کرد اشاره کردم به یکی از دوستای اونجام که تو نمیای نماز و اون بخاطر من اومد...بعد نماز کلی راجع به ثواب میست گفتیم و اونها پشیمون شدن که چرا تا حالا نماز میت نمیخوندن!!!

از همه جالبتر اینکه اکثر که نه، تقریبا تمام ازدواجهای اونها فامیلیه.من که سرگیجه گرفتم بسکه برام گفتن فلانی فامیل فلانیه، زن داداش اونه، میشه خواهرزاده این... تو دلم گفتن عجب فامیلای باحالی دارن که نمیزارن دختراشون بترشن حالا خدا به ما هم فامیل داده،(غریب پرستهاا)

البته گفتن اگه تو فامیلشون کسی لیسانس بگیره عمرا دختر فامیل رو نمیگیره(نتیجه اینکه ما عاقبتی جز ترشیدن نداریم آخه پسرای فامیل ما...)

یه چن جای تاریخی هم رفتیم اما مهمتر از همه غار علیصدر بود که متاسفانه قسمت نشد بریم.. مث کلاغ از وقتی راه افتادیم غار غار(از اون قار قارها نه) کردیم دست آخر به جیک جیک افتادیم!!!

خلاصه اینکه دیدن شهرهای ایران مخصوصا شهر اسد آباد که تو دره بود برام لحظات قشنگی رو رقم زد.

زندگی با مردمی که همیشه ازشون جک ساختند اما من لحظه شماری میکنم که یه بار دیگه قسمت بشه بیان شمال تا بتونیم محبتشونو جبران کنیم

---------------------------------- 

پاورقی:

1-توی سفره که آدم همسفرهاشو میشناسه، تو این سفر مروارید رو شناختم، ازش توقع نداشتم!!!

2-رفتم سفر حال و هوام عوض بشه، اما هیچ تکونی نخوردم، فقط شبا تو جاده حس کردم خیلی سبکم

پای آمدنت که نباشد اگر تمام جاده های عالم هم به خانه من ختم شوند، باز هم نمیرسی

"م ر و ا ر ی د"

 

 

بن بست نوزدهم

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س) - تقدیم به مزار خاموش شهدای گمنام-

به هر تابوت خالی که رسیدی

بغل کردیش گفتی : بسه! برگرد!

آخه تنها واسه تابوت خالی

مگه چند سال میشه مادری کرد؟

 

یه سنگ خالی و یک عمر با عشق

نشستی با یه دریا پاک کردی

آخه جای منی که زندگیتم

چه جوری یه پلاک و خاک کردی؟


نشستی حقت و ازمن بگیری

نشستی دست و پاهامو بیارن

نشستی بلکه شاید بعد یک عمر

یه روزی استخونامو بیارن

 

اگه تنها به دریا دل سپردم

ببین پشتم یه دریا مردِ مادر

یه روزی با من از این سنگر سرد

یه لشکر مرد بر میگرده مادر

 

ازون لالایایی که نخوندی

چشای خیلیا رو خواب برده

نه طوفانی نه سیلابی نه موجی

عجیبه خیلیا رو آب برده!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا مدیون شهداییم، فراموشمون نشه! 

شادی ارواح طیبه شهدا: صلوات.

"زی زی"

بن بست هجدهم

قرار بود صبور باشم و بهت اعتماد کنم

شرمنده که بازم از کوره در رفتم و  صبر نکردم

شرمنده که ازت گله کردم

شرمنده که ازت دلخور شدم

خدا جون:خودت آروم کن دل منو... فقط تو میدونی چی میکشم ...

خدایا:

راهی نمی بینم

آینده پنهان است

اما مهم نیست

همین کافی است

که تو همه چیز را می بینی

و من

تو را...

"م ر  و  ر ا ر ی د"

بن بست هفدهم

کاش بهم می گفتی غیر از تو دیگه باید از کی بخوام

همیشه بهترینهارو واسه بنده ات خواستی... پس چرا گوشاتو گرفتی تا صدامو نشنوی؟

باورم نمیشه به این آسونی  همیشه تموم شد...همه چی خراب شد...

وقتی مامان از ته دل دعا کرد گفتم خدا دعای مامان رو زمین نمیندازه... اما نمیدونستم ...

از آدمهای ناامید که تا تقی به توقی میخوره با خدا لج میکنند بدم میاد اما خدا جون این رسمش نبود...

من کفر نمی گویم

من فقط میترسم

تو باشی نمیترسی وقتی اجابت هیچ دعایی را به چشم  نبینی؟!!!...

"م ر و ا ر ی د"

بن بست شانزدهم

"صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت"

ماه عزیز خدا در حال تموم شدنه .....و از حالا دلتنگیم واسه لحظه های خوبی که تو این ماه داشتیم.

آخه تازه داشتیم یاد میگرفتیم که با خدامون مهربونتر باشیم ، که اگه خواسته ای داریم چطور دل خدا رو بسوزونیم و با اشک و هزار جور زبون ریختن دلش رو به دست بیاریم. چطور واسه گناهامون معذرتخواهی کنیم.

داشت عادتمون میشد که اول سجده شکر به جا بیاریم و بعد بریم سر سفره نعمات خداوند. نماز اول وقت داشت عادتمون میشد.

چقدر شبهای احیا قشنگ خدا رو صدا کردیم و خواستیم از آتش اعمال خودمون نجاتمون بده.چقدر ناب و خالص بودن اون اشکا و العفو گفتنا!چه خوب بود تا سحر بیدار موندن و پای سجاده باهاش حرف زدن.

 ومردم چقدر با هم مهربونتر شده بودن! تو صف نماز وقتی دست میدادن و میگفتن "قبول باشه" حس میکردی از ته دلشونه، و وقتی میشنیدیم "التماس دعا"،واقعا دعا میکردیم واسه دیگران.

تازه آخر ماه یادمون میاد که چقدر دوستش داریم و چقدر عادت کردیم بهش.

چقدر زود گذشت این ماه قشنگ ، که باشبا و روزاش ما رو همراه کرد و این باور رو بهمون داد که اطاعت امر خدا غیر ممکن نیست.

بله!تازه داشتیم به فطرت پاک خودمون نزدیک میشدیم که عید فطر رسید.

ماه رمضان رفت.کاش عهدایی رو که باخدا بستیم فراموش نکنیم.کاش خدا رو فراموش نکنیم.

_____________________________________________________

پاورقی:

- عیدتون مبارک و اعمال و عباداتتون مقبول انشاء الله.

- خداحافظ ماه خدا! تو دوباره میآی اما ما...هستیم یا نه، فقط خدا میدونه..

-روز عید فطر هم به یاد همدیگه باشیم! این آخرین التماس دعای "بچه های کوی بن بست" تو ماه رمضان امساله!

-روز عید زیاد ناهار نخورید.(اینم آخرین توصیه بهداشتی این ماه رمضانه!)

شادی ارواح طیبه شهدا و علی نازنین صلوات.

"زی زی"

بن بست پانزدهم

این روزها خیلی استرس دارم، میترسم از گذشت زمان و خسته ام از اینهمه انتظار

یعنی تهش چی میشه؟ ختم به خیر میشه یا بازم یه نه گنده رو باید بشنوم؟ من میدونم که میشه...

روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم و میذارم،روزهایی که روحم و جسمم با هم آب روغن قاطی کرد و من که اینهمه ادعا میکردم قوی هستم ناله ام در اومد...

تب، سرگیجه، درد معده که دیگه این روزا ناله منو در آورده...و همه اینا در برابر اینهمه فشار روحی هیچه...

این شبا خیلیا خواستن دعاشون کنیم،به خیلی ها گفتم دعام کنند اما دیشب تو شب بیست و سوم نه برای کسی دعا کردم و نه خواستم کسی برام دعا کنه... این وسط محتاج دعای یه نفر بودم،فقط یه نفر...

------------------------ 

با اینکه درد معده حتی نمیذاره بشینم اما امروز مجبور شدم به دو نفر ریاضی یاد بدم، یکیشون هم بچه دختر عمه ام، اول دبیرستانه، گفتم حالم بده کلی خواهش کرد بیاد بهش کمک کنم مام که همیشه خدا پتروس!!!

یه ماهه نامزد کرده، وسط ریاضی برگشته میگه:"خاله ابروهای سعید هم مث ابروهای تو کمونیه" !!!!

-------------------- 

پاورقی:  

1-میخوام بدهکارت کنم(خوبه که همیشه خدا بدهکارتم) تو که آخر مرامی، میدونم بی جواب نمیذاری،این روزا بیشتر از هر وقتی بهت احتیاج دارم... بیشتر از همیشه توجهت رو میخوام...فقط بودن تو رو میخوام

2-هنوز وقتی مراسمی میشه که یه مادر شهید هست اون مراسم طور دیگه میشه مخصوصا وقتی مادر یه شهید مفقودالاثر باشه، یاد شهدا تو دلمون خاموش نشه

"شادی روح شهدا و علی نازم صلوات"

"مرواریــــــــــــــــد"