بن بست هشتم

اون روزها یادم نمیره،وقتی حرف از تنهایی میزدی،وقتی اشک تو چشات جمع میشد دلم برات میسوخت،بهت گفتم من هیچوقت تنها نبودم با حسرت نگام کردی، چشام برق زد.گفتم:من تنها نیستم چون خدارو دارم

یه طوری نگام کردی،یه طوری که ته دلم لرزید

خواستم تنهایی هاتو ازت بگیرم،تنهایی تو خیلی بزرگ بود اونقدر که منو تو خودش حل کرد.بعدها تنها شدم.تو بودی، دوستهام بودن ،خونوادم بودن،هم نفس بود اما من تنها بودم

گفتم خیلی تنهام...خندیدی...گفتی تو که میگفتی خدارو داری پس چی شد؟ چرا تنها شدی؟

----------------------------------

پاورقی:

نوجوون که بودم خیلی تو فاز نماز شب بودم،شبها که نماز میخوندم صبحش میرفتم جلو آینه به صورتم نگاه میکردم میخواستم ببینم چهره ام نورانی شده اصلا!!!

خیلی وقته میترسم خودمو تو آینه ببینم...

برای خدا:

وقتی از بنده هات امتحان میگیری هر چقد هم سخت یعنی اینکه میخوای ببینی ماها ارزش اینو داریم مسئولیت بزرگ بهمون بدی یا نه!نه تو امتحانات تمومی داره نه من تجدید شدنم...

"یا علی مددی"

بن بست هفتم

يك نامه به يك دوست

سلام

 حال من خوب نيست، امّا هميشه براي سلامتي شما، شمع روشن مي‌كنم. مدتي است كه همه را از خود، بي‌خبر گذاشته‌ايد. حتماً مي‌دانيد كه پدربزرگ مرد! براي پدر هم نفسي بيش نمانده است. جمعة پيش، سخت بيمار بود. از بستر برنمي‌خاست. چشم‌هايش، پشت پنجره افتاده بود. قلبش تا لب‌ها بالا آمده بود و همان‌جا مي‌تپيد. زمزمه مي‌كرد، مي‌گفت:

دوست را گر سر پرسيدن بيمار، غم است

گو بران خوش، كه هنوزش نفسي مي‌آيد

مادر و مادربزرگ، خيلي بي‌تابي مي‌كنند. هر سال كه نرگس باغ، شكوفه مي‌دهد، آنها هم به خود وعده مي‌دهند كه امسال مي‌آيي. مادر، ديگر خانه‌داري نمي‌كند. معلم شده است. دعاي عهد، درس مي‌دهد، به ماهي‌هاي حوض. زنگ‌هاي تفريح، سماور را آتش به جان مي‌كند و حافظ مي‌خواند. انتخاب غزل را به خود حافظ مي‌سپارد. هميشه مي‌گويد: حافظ مگر همين يك شعر را دارد؟ بعد مي‌خواند:

مژده اي دل، كه مسيحا نفسي مي‌آيد
كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي‌آيد
از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش
زده‌ام فـالـي و فريادرسـي مي‌آيـد

 اين از خانه. دو سه جمله‌اي هم از روزگارمان برايت بنويسم. نمي‌دانم چرا آسمان بخيل شده است، نمي‌بارد. زمين سنگ‌دلي مي‌كند، نمي‌روياند. ماه و خورشيد، چشم ديدن همديگر را ندارند. خيابان‌ها پر از غول‌هاي آهني شده‌اند. كوچه‌ها امن نيستند. مردم، جمعه‌هاي خودشان را به چند خندة تلخ مي‌فروشند. هيچ حادثه‌اي ذائقه‌ها را تغيير نمي‌دهد. مثل اينكه همه سنگ و چوب شده‌ايم. عجيب است! دامادها از حجله مي‌ترسند. عروسي‌ها را در كوچه‌هاي بن‌بست مي‌گيرند. اذان، رنگ پريده به خانه‌ها مي‌آيد. نماز، زمين‌گير شده است.

رمضان، مهمان ناخوانده را مي‌ماند كه سرزده، بزم مردم را بر هم مي‌زند. از روزه در شگفتم كه چرا افطار را خوش نمي‌دارد. حج، هزار زخم از خال مغيلان بر تن دارد. جهاد، بهانه‌گير شده است. آدم‌ها كيسه‌هايي پر از خمس و زكات، به ديوارهاي گورشان آويخته‌اند. نپرس موريانه‌ها، چه به روزگار مسجد آورده‌اند. از همه تلخ‌تر اينكه، عصرهاي جمعه، دلم نمي‌گيرد. شنيده‌اي ديگر كسي پاي شعرهايش، تخلص نمي‌گذارد و شاعران، يعني زمين‌خوردگان وزن و قافيه؟ نمي‌دانم وقتي اين نامه را مي‌خواني، كجا ايستاده‌اي. هر جا هستي، زودتر بيا. از بس شما را نديده‌ايم چشمانمان هرزه شده است. بيم دارم اگر چندي ديگر بگذرد، ندبه خوان‌هاي مسجد، پيرتر شوند. آدم‌ها همه ديرباورند و زود رنج، بهانه مي‌گيرند. مي‌گويند: او نيز ما را فراموش كرده است.

 امّا من مي‌دانم كه شما، همه را به اسم و رسم و نيت، به ياد داريد. دوست دارم باز برايت بنويسم. امّا يادم آمد كه بايد به گلدان‌ها آب بدهم. مادرم گفته است، اگر به شمعداني‌ها آب بدهم، آنها براي آمدن تو دعا مي‌كنند. راست مي‌گويد. از وقتي كه مرتب آبشان مي‌دهم، دست‌هاي سبزشان را رو به آسمان گرفته‌اند.

 

----------------------------------------- 

پاورقی:

دلم مدتی است دیگر دل نیست،بهانه گیر شده و پر از سیاهی،چن وقت پیش موقع خواب مث همیشه دلم گرفت،گفتم هم نفس،امام زمان چرا انقد در حق ما ظلم میکنید؟مگر ما از مردم کوفه بدتریم که باید اینهمه از امام عصرمان دور باشیم،حرفهایم سنگ شده رو سینه و بغض دارد خفه ام میکند!! حرفهایی که فقط میشود به او گفت...هم نفس گفت:تو به او نزدیک شو او همیشه کنارمان است

دیر وقتی است دیگر جواب سلامم را نمیدهی،سایه سنگین شدی،من اینها را می فهمم،درد میکشم وحق میدهم،و تو مدام در گوشم زمزمه میکینی:

                                   " فاصله شیعیان ما از ما به اندازه گناهانشان است"

چقدر فاصله اینجاست بین آدمها!!!

بن بست ششم

این روزها یه خورده هوا گرمه. دلم خیلی هوس کرده بریم کوه یا جنگل و از همه بیشتر بریم ساحل لاریم جویبار

با اینکه بچه شمالم و 4 سال دانشگاهم کنار ساحل بودیم اما هیچوقت پامو داخل دریا نذاشتم هم از بوی ماهی بدم میاد هم اینکه آب کثیفه حالم بهم میخوره و از همه بدتر بدم میاد برم تو آب خیس بشم بعد بیام بیرون خشک شدن مکافاته!!!

تا اینکه سال قبل با عمه و عموها و پسرعمو و پسر عمه رفتیم لاریم(ما کلا عادت داریم مینی بوسی بریم بیرون) حدودا 28 نفر بودیم البته با مینی بوس نرفتیم همه سواری داشتن(حیف شد!!!)

ساحل لاریم فوق العاده قشنگ و جذابه از همه مهمتر اینکه خلوته و آبش فوق العاده تمیزه(دوستان اومدین شمال واسه شنا حتما برین لاریم)

همه فامیل رفتن تو آب منم با عمه و یکی دو تا ار بچه ها بیرون بودم...عمو هی داد میزد میای یا بیام به زور بیارمت منم  قپی میومدم که لباس نیاوردم تازشم عمرا بیام تو آب...

یکم کنار ساحل قدم زدم دیدم اینا دارن بلا نسبت خرکیف میشن...هی دل دل کردم تا لب آب میرفتم باز برمیگشتم ساحل...یهو ناغافل عموم اومد بغلم کرد انداخت تو آب...سرتا پام خیس شد..گفت حالا که خوب خوب خیس شدی بشین اینجا حالت سرجاش بیاد...

دیدم آب که از سر گذشته دلمو زدم به دریا رفتم تو آب.چون بار اولم بود میرفتم تو آب اصلا نمیتونستم تعادلمو حذف کنم همش سر میخوردم با سر میرفتم تو آب...انقد آب خوردم داشتم میمردم

عمو بزرگم  از پشت آروم اومد مثلا منو خفه کنه،دختر عموم گفت بابا ولش کن این همینجوری هر 2 دقیقه یکبار داره خفه میشه، خلاصه تا یه ربع سوژه جمع بودم...اما باید بگم لحظات خیلی قشنگی رو تجربه کردم مخصوصا وقتی غروب شد و خورشید ته دریا داشت غروب میکرد آب سطح دریا نارنجی شده بود...خلاصه اونروز حسابی خوش گذشت و بعدش همه اومدن بیرون لباساشونو عوض کردن منم مث موش آبکشی رفتم یه گوشه غمبرک زدم،هر چی گفتم بریم خونه تو کتشون نمیرفت، با همون وضع رفتیم پلاژ پسرعموم و شام اونجا بودیم...من از سرما دندونهام به هم میخورد، خواهرم هر دو دقیقه میپرسید سردت که نیست؟ منم هی چش غره میرفتم...اما امسال اگه خدا بخواد و برم حتما با خودم لباس میبرم که مصیبت سال قبل سرم نیاد

----------------------------- 

پاورقی:

1-شنیدم وقتی امام حسین علیه السلام به دنیا اومدن پیامبر ایشون رو بوسیدن و لبشونو گذاشتن رو گردن امام حسین ،دیشب که به زی زی مسیج دادم ازش پرسیدم اگه پیامبر زمان تولد حضرت ابالفضل زنده بودند بعد دیدن ایشون چی بهش میگفتن یا چیکار میکردن؟ زی زی گفت:بهش میگفت خیلی مردی... من فکر میکنم چشماشو میبوسید و میگفت: تمام حیا یعنی عباس

2-این روزها مصادف شده با روز پاسدار و جانباز...این روز رو به همه جانبازان و خونواده هاشون تبریک میگم

میلاد علمدار حسین است/میلاد علمدار وفادار حسین است/گر بود علی محرم اسرار محمد/عباس علی محرم اسرار حسین است

"یا علی مددی"

 

بن بست پنجم

تا کی تحمل غم و تا کی خدا خدا

دیگر ز یاد برده گمانم مرا خدا

 

در سنگسار ، آینه ای را که می برند

شاید شکسته خواسته از ابتدا خدا

 

اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم

در فکر غرق کردن کشتی است نا خدا

 

امکان رستگاری من گر نبوده است

بیهوده آزموده مرا بار ها خدا

 

با نیت بهشت اگرم آفریده است

می راندم به سوی جهنم چرا خدا

 

ای دل خلاف هروله حاجیان مرو

کافی است هر چه عقل درافتاد با خدا

 

بگذار بی مجادله از نیل بگذریم

تا از عصا نساخته است اژدها خدا

« گریه های امپراتور » استاد فاضل نظری

--------------------------------------------------

پاورقی:

1-سلام به همه دوستهای خوب قدیمی و جدید

2-هیچ جا برام امل_چمران نمیشه حتی اینجا اما مهم با شما بودنه

3-ما که تو شمالیم آب پز شدیم وای بحال هموطنهای جنوبی

4-اوقات فراغت هم برنامه ای شد واسه خودش

5-یا علی مددی